ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 10 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

جمله وار15

یه خانم خوشگل و خوش تیپتو تلویزیون دیدی رو به من(البته با فیگورای حق به جانب خاص خودت): مامان دیدی خانم چقدر شیک بود ،مخصوصا موهاش که اینطوری اومده بود رو پیشونیش با هم کشتی میگرفتیم من مثلا مُردم،با لگد و جیغ و تهدید به کارای خطرناکش زنده نشدم با خودش: من که میرم شام بخورم خدا بیامرزت کنه من: مامان چرا اسم تو فاطمس اسم بابا حسن من توضیح دادم که کیا اسم ما ر انتخاب کردن و ما هم اسم ماهرخ انتخاب کردیم ماهرخ:خوب من این اسم دوس ندارم اسم من ساریناس ماهرخ این روزها از ما شوهر میـــــــــــــــــــخواهد ...
15 اسفند 1393

بازی 100

فرزندم هماره با بال لحظه ها سفر کن و خویشتن را با ساز دلت کوک کن زندگی؛ درک هر ثانیه ای ست ...که تو را تا اوج ابرها پر می دهد روزشمار اسفند را داریم گاه گاهی ابری،گاهی افتابی آسمانش ما را به بازی گرفته ما هم بسازش میرقصیم منتظر روزهای سبزه و ماهی رقاص تنگ بلوریم گندمهایتان را خیساندین؟ عدسهایتان در چه حال است! خانه تان را تکانیده اید؟ما نتکاندیم!کم کم میتکانیم؟ میخواهیم خووووووووب حال و هوای عید بگیریم بعد دست بجنبانیم انشاالله *************************** گل ها را می بازیم،شاید آنها ما را میبازند؛ مشتی گلیم دیگر و نه بیشتر! امید انکه به خ...
14 اسفند 1393

در جستجوی بـــــــــــــــــــــرف

امدن برف را به انتظار نشستیم نیامد و نیامد امدنش هم فقط برای جززاندن ما بود با سرعت نور از اسمان ما عبور میکرد و جایی دیگر مینشست چنانکه با خود گمان کردیم یک شهر کافریم که خدا با ما چنین میکند بحدی که از کودکمان میخواستیم برای امدنش دعا کند انقدر که دعا کردیم اگر صبح جمعه دعا میکردیم حضرت خضر ما را مفتخر میکرد ارتفاعات برف بود مرد  خانه مان هر هفته دو یا سه بار پیام برف در ارتفاعات را میداد تا جمعه ای که گذشت خبردار شدیم در روستایی دورتر از شهر کوچکمان میبارد دو پا داشتیم دوپای دیگر قرض کردیم و رفتیم به امید نیم متر برف   این هم منظره ی خانه ی دوستی ، یک فنجان زندگی را بیاد داری...
10 اسفند 1393

تـــــــــــــــــــــــــــــــــرس0 ',',',',',o

دخترمان این روزها می ترسد از زمین و آسمان از در و دیوار خلاصه رو به رویش دهم از ما هم میگریزد شبها را خواب نداریم تا صبح ماااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااان بغلم کـــــــــــــــــــــــــــــن محکم فشارم بده تنها به اتاقی که دوستش داشت نمی رود،تنهایی به اتاق بغلی هم نمی رود تنهایی می چپد ور دل ما،آویزان هم دلمان نمی اید بنامیمش،چسبیده هم که نمی شود خوب دخترمان است از بودنش کنارمان 24 ساعته بدمان نمی اید فقط خواب شب نداریم و خوراک روز هم! فقط دختری داریم مدام کنارمان مثل چایی قند پهلو همیشه پهلو دوستان کمکم کنید هیچ وقت از لولوی خیالی نترساندمش هرگز به تنهایی و تاریکی تهد...
7 اسفند 1393

بازی99

فرزندم "جهان چهارم"...جهانی ست که در آن "آگاهی و دانستن " همان چیزیست که انسان را در تنگنا می گذارد و ...گاه حتی؛ نفس های او را به بند میکشد؛       بازی و ریاضی این ستاره ها خوب کار ما را پیش میبرد کند و چسباند و شمرد و ... یه 10 تایی صفحه از یک تا 10 پر ستاره تطبیق کرد اعداد و ستاره ها ر شمردن ستاره ها با انگشت اصل بازی ما بود  بازی با یک طناب از فاصله ی کم شروع کرد به پریدن (عبور)  از طناب،البته جفت پا ، وبعد از هر بار پرش ارتفاع بیشتر می شد تا اینکه منصرف شد بعد تر پریدن روی طناب باز هم...
3 اسفند 1393

مزه احساسات رنگی

کتاب احساس یعنی چه را قبلا معرفی کردیم،خواندیمش ،ماهدخت ما هم چنین به سوالاتش پاسخ داد: در جواب به سوال می دونی احساس چه رنگیه؟ شادی_ نارنجی ناراحتی_ سیاه عصبانیت_ آبی پررنگ ترس _قهوه ای تیره میدونی احساس چه مزه ای داره؟ شادی_ خوشمزه مثل شیرینی عصبانیت _مزه بد مثلا تلخ ناراحتی _مثل فلفل تند ترس _بیمزست   ...
28 بهمن 1393

بازی98

فرزندم؛ هیچ چیز جلودار همت و ...اراده ی آدمی نیست... بر کوچکی ات منگر و همیشه ترس را از باورهایت دور ساز... اینکه فیلها، همیشه از موشها در هراس اند، یک واقعیت است... ماهدخت مان در نوع ماهرخی این روزها به نوشتن بسیار علاقه مند شده،چنین می نویسد،ما هم به یکباره دکتر شدنش ،میبالیم   ****************************************** نقاشی جادویی می نامیمش،یکی از شعبده بازی های روزگار کودکی،حتما شما هم امتحانش کرده اید نقاشی با آبلیمو ابتدای کار بر دخترمان نچسبید،گویی آب در هاونگ میکوبید به اصرار ما ادامه داد،او چه میداند شعبده بازی چیست شمع ...
27 بهمن 1393

بدون عنوان

نوشتنمان نمی آید چرایی اش را نمی دانم فقط میدانم نمی آید آنقدرم نویسندگی ندارم که فی البداهه بنویسم فقط یک خبر با یک ماه تاخیر کلاس زبان دخترمان را عوض  کردیم مادر دختری کلاس میرویم من،ماهرخم و نیمکت کلاس این خبر را گذاشته بودم برای روز مبادایی که نوشتنمان نمی اید و رسید آن روز همیشه بر قرار باشید ...
20 بهمن 1393