ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 11 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

جمله وار 16+ فرهنگ لغت

مامان، باباها میشن شوهر!؟ شوهر خانماااااااا!؟ ********************* برای بچه ها خاصیت داره ********************* مامان رو تخت زایمان خوابیده،بچه تو دلش بُسُگه،بچه زایمان شد،بچه ی بُسُگ از تو دل مامانش رد میشه مثل دلفین میاد بیرون ************************* کاشکی کلاه داشته نمی باشه=کاش کلاه نمیداشت سازیدن=ساختن توستم=تونستم الماس سن تِم تِم تِم =الماس سنتر توخمو نوق=تخم مرغ   ...
26 ارديبهشت 1394

بازی 103

به آغوش باد بسپار موهایت را در آمدن به سویم نسیمی از عطر موهایت لذت را می برد تا بی نهایت مرغ عشقم می خواند در صفایت و من بودنت را در بهترین لحظه ها با اذان عشق در نماز گلبرگها خواهم خواند     چاپخانه مان  را دوباره فعال کردیم   به توپک های کاموایی هم  رحم نمی کند  این هم که جز لایفک صنعت چاپ ماست  پنگوئن بیچاره ، باید شکل پنگوئن می شد اینجا زیر ماشین است و نه چاله میدون اگزوز و جوشکاری و ماهرخ نقاشی با چسب مایع،چسب کتاب،استیکر با چسب مایع کشید با ابرنگ رنگ ک...
12 ارديبهشت 1394

از جنس خودت4

    بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست والله که شهر بی تو مرا حبس میشود آوارگی کوه و بیابانم آرزوست یک دست جام باده و یک دست زلف یار رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و ...
5 ارديبهشت 1394

بدون عنوان

چطور می شود بین آهن و سیمان و سنگ از جنس آب بود؟ چگونه میتوان در سنگینی فلزات از نرمی پنبه گفت! آیا خانه های امروزی بوی آرامش دارند؟! آیا دیوارهای سر به فلک صدای مهربانی دارند؟! اگر ارامش زمین خواهم از آبی بیکرانش محرومم آگر چشم هایم آبی بی انتهایش را بخواهد از ارامش زمین بی بهره می مانم این چه بی رحمی ست بر ما و کودکان ما   بعد نوشت1: باران های بهاریمان فراوان بود شکر خدا بعد از هر باران پای برهنه به حیاط و در نهایت کوچه میزدم دنبال رنگین کمان ،که ببیند دختر خانه مان اما این سر به فلک کشیده ها بیشتر از یک کف دست آسمان را بما نمیدادند   بعد نوشت2: کاش چوپان بودم آسمان و زمین و ...از من بود ...
1 ارديبهشت 1394

دست خالی

دوستان سلام سلام صبح ما را پذیرا باشید مصور نیستیم مدتی ست پست بازی نداریم،دردانه مان طی یک عملیات تخریبی تمام عکس های مربوط به پست های بازی و از جنس خودت و حتی سیزده 94 را پاک کرد   اما مینویسیم کمی از جنس خودت هایی را که دوستشان داشتیم 1)دوست داشت آرایشگر شود و پیرایش کند ، گیسوان پیچ در پیچ جلوی سر را کوتاه کرد 2)برایمان کیک پخت ،چه کیکی! ما که در مجازیکده می گشتیم بخود امدیم کف آشپزخانه ی کوچکمان زرررررررررررررررد روی کابینت زرد و سفید و گاز هم الا ماشاالله روی شعله پخش کن یه لایه تپل آرد سفید و روی آردها یه لایه کپل زرچوبه و روی زرچوبه ها لایه ی تزیینی آجیل کیلویی فلان تومن کیکت را...
31 فروردين 1394

بدون عنوان

ماه دختم ماهرخ امشبم را ببخش از چشمانت خجالت میکشم چه طور شد ،که میشد کنترل شود، حتی فکر کردم؛ اما چنین تصمیم بدی گرفتم خستگی آشفتگی یا بدقلقی های نبودن پدرت هم! نمی توانست باعث چنین رفتاری از من باشد نمیتوانم عذر خواهی کنم اما مینویسم که عبرتم شود خدایا این ناشکری را بر من ببخش از غصه دست چپم درد گرفت       پ ن: حالا فک نکنی چه بلایی سرت اوردم جان مادر یه پس گردنی بود از زمان خودمون اما خیلی غصه می خورم کاش نمی کردم این کار خوب جنبه ی کتک داشت   ...
30 فروردين 1394

خواهرانه

برادری داریم کمیاب و حتی نایاب مرد شدنش را  نمیبینیم دوریم دور لحظه هایی که برنمیگردند و روزگاری آرزوی ما میشوند دماغمان میسوزد و دلمان هم ادامه ی مطلب شب تولد داداش بزرگس از فیسبوک علی برات نصف شب اوسر پر دردش را میسپارد به نماز و نوایی ارام با دل پراشوبش میخواند بی ساز در تنگ نای زمان دوان دوان می رسیدم خانه خسته از این شب سردو سر میز میبرد ریحانه ... او کتابش شده بادبادک خانگی سفره شب که مبادا دل ما داغ ببیند نرود اسیر تب باچش یکتایش همه دلهره این تن من پا به فرار ترسم از روز بدی که چش یکتایش را باز دهم روز قرار هر چه با او سر ناسازم را نی سازم او به ساز دل من میخواند میسازد روز هایم همه با کل وجودم ...
25 فروردين 1394

بدون عنوان

بعد از بهار دوباره سبز شدیم گل دادیم و شکوفه باران شدیم رفرش شدیم و به قدمت هر سال از دوستیمان برای یک ساعتی جوان شدیم       مرتبط با پست http://mahrokhjoonam.blogfa.com/post/568 ...
25 فروردين 1394

من مادرم؟!

و آنزمان که با اولین نگاه دوباره خلق شدم خود را مادر نامیدم و آنزمان که قطره قطره از وجودم تو را سیر میکرد خود را مادر دیدم نه! آنزمان که تا صبح چشمهایم خواب را به انتظار نشسته بود خود را مادر دیدم و آنزمان که دستانت را بدستم دادی و گامی کوچک بر دلم نهادی خود را مادر دیدم خود را با شنیدن  طنین مامااااان ،مادر نامیدم ؟ کی مادر شدم؟ من مادرم؟! این آزمون مادرانگی چقدر زمان دارد؟ هر روز،هر لحظه مرا به چالشی جدید دعوت میکنی! کی مرا لایق نام مادر خواهی دانست تو! کارت ورود من به آزمون مادرانه ای امید آنکه مادر باشم و نه کمتر!   ...
19 فروردين 1394