دندانپزشکی
وقتوقتی واسه اولین بار میریم مطب دندانپزشکیو تو خوب با دکترت کنار میایی و اینطوری قشنگ میخندیمن دیگه چی میخوام عزیزم خانم دکتر مامان دوستت بود شهریار پاریزی تو کودکستان بهاران پیش ۱ اسمشون خانم بکاییان دستشون درد نکنه ...
پاییز تا زمستان 95
و من گم میشوم در هوایی که تو نفس می کشی و گم میکنم راه اسمان را در نگاه تو سلامی به گرمی هوای کیش و به زیبایی غروب ش دوباره رفتیم جزیره کیش اینبار با مادر جون سه تایی یعنی ما سه تا و تو کلی بازی کردی نقاشی کشیدی بالاخره تمساح دیدی و بعد از اون دیگه از این موجودات تنبل نمی پرسیدی رفتیم اکواریوم و باغ پرندگان و خزندگان ...
نویسنده :
مامان و ماهرخ جون🌜
11:24
گاه گاهی از این فصل روان
چه قدر نیستیم چه کم مینویسم این روزها و چه دلگیرم از انچه ثبت نکردم بسیار شلوغیم با شعار دانشگاه باشگاه کارگاه با هم رفتیم زیپ لاین و اولین تجربه ی پرهیجانت را با من شریک شدی ممنونم و ممنونم که هستی گاهی ترس و هیجانی که بر ترس پیشی گرفته با هم یک سفر مادر دختری داشتیم به کیش باز هم اولین سفر هوایی دو نفره مان اولین کیش پیمایی مان بود گررررررررررررررررررررم و خوش دوباره اولین هایی زیبا من در کارگاه های تسهیلگی ک.دک . طبیعت شرکت کردم . ت. در مدرسه طبیعت موج جدیدی از مدارس در ایران که کارشان درست است و اولین درسی که خوداموز از این مدرسه یاد گرفتی ...
نویسنده :
مامان و ماهرخ جون🌜
14:18
روز من!شاید مادر
ماهرخ عیدیاش و هر کار دوست داره میکنه حتی پاره مال خودشه 😊 امروز با یه دو تمنی زد بیرون گفتیم رفته سر کوچه خوراکی بخره دیر کرد نگران شدیم باباش رفت دنبالش وقتی اومدن با این کادو اومد رفته سوپری گفته واسه مامانم کادو میخوام یه جفت جوراب و یه شونه سر کادو پیچ اومد گفت واسه تو خریدم ماچ بارونش کردم خیلیم سعی کردم اشکم درنیاد من هنوز تو شوک م یه سطل اب بریزین روم سرد سرد این اولین هدیه روز مادر هست از طرف ماهدخت ما و به خواست خودش با عیدی خودش جای خوراکی های خوشمزه هدیه واسه من!!!!!!!!!!!!!! عاشقتم ...
پاییز 94 ما
یک پاییز شیرین به شیرینی پاییز نود پاییزی که بر دلم قدم گذاشتی و مسرورم از بودنت و این پاییز را همچون همان پاییز نود شوق دارم به امید موفقیت های روز افزون ...
مهمان ناخوانده
دو تا اولین متفاوت
دیالوگ 13
سوالات این روزهای پرتقال خانه ی ما: ماهرخ:مااااااامااااان ما از کجا می یایم؟ من: ماهرخ:ماااماااان می دونی خدا منو صدا زد من اومدم من: ماهرخ:خدا چه رنگیه؟ من: ماهرخ:ماااماااان :می دونی خدا ادما ر بلند میکنه من:یعنی چطوری ماهرخ:یعنی وقتی من خوابم صبح که میشه دست منو میگیره و بیدارم میکنه ماهرخ:مامان ادما ر کی درست میکنه ؟ و گاهی به استخوان گردن اشاره داره و میگه:این استخونا چطوری درست میشن؟ و ما درمانده از این پرسش ها در جواب سوالش که میخواهد بداند آدمها چطور ساخته و پرداخته میشوند گفتیم: آدما یه نقطه ی کوچولو تو دل مامانا هستن،مامانا که غذا میخورن اون نقطه بزرگ میشه و میشه نینی،بعد که بزرگ شد و دل مامان ...
نویسنده :
مامان و ماهرخ جون🌜
12:02








