پاییز تا زمستان 95
و من گم میشوم در هوایی که تو نفس می کشی و گم میکنم راه اسمان را در نگاه تو سلامی به گرمی هوای کیش و به زیبایی غروب ش دوباره رفتیم جزیره کیش اینبار با مادر جون سه تایی یعنی ما سه تا و تو کلی بازی کردی نقاشی کشیدی بالاخره تمساح دیدی و بعد از اون دیگه از این موجودات تنبل نمی پرسیدی رفتیم اکواریوم و باغ پرندگان و خزندگان ...
نویسنده :
مامان و ماهرخ جون🌜
11:24
گاه گاهی از این فصل روان
چه قدر نیستیم چه کم مینویسم این روزها و چه دلگیرم از انچه ثبت نکردم بسیار شلوغیم با شعار دانشگاه باشگاه کارگاه با هم رفتیم زیپ لاین و اولین تجربه ی پرهیجانت را با من شریک شدی ممنونم و ممنونم که هستی گاهی ترس و هیجانی که بر ترس پیشی گرفته با هم یک سفر مادر دختری داشتیم به کیش باز هم اولین سفر هوایی دو نفره مان اولین کیش پیمایی مان بود گررررررررررررررررررررم و خوش دوباره اولین هایی زیبا من در کارگاه های تسهیلگی ک.دک . طبیعت شرکت کردم . ت. در مدرسه طبیعت موج جدیدی از مدارس در ایران که کارشان درست است و اولین درسی که خوداموز از این مدرسه یاد گرفتی ...
نویسنده :
مامان و ماهرخ جون🌜
14:18
قمر در عقرب ما
این روز های ما بی نظم و قر قاطی شاید اگر درست همش بزنیم آشی شوله قلمکار میزبان نگاه شما دوستان باشیم پیتزا پزون داشتیم با طعم دستان ماهرخ و از عشق میگوییم وقتی برگ ی در بساط نیست به کنجی خزیده و در خفا غرق در صورت خود شده چنین ظاهر میشویم و گاهی چنین ناز میفروشیم که گویی لباس عروسی عروس ملکه انگلیس را به تن داریم لباس ها و دسته گل های ماهرخ دیزاین گل یخ توی دلم جوونه کرده از کارهای عجیب تو!!! سمفونیک بهارش را میرقصیم جاده ی سبزش را پیمایش مختاریم و ازاد تا حدی که به در و دیوار خانه هم ... و خطر را نمیفهمیم ،نمیسنجیم بع...
نویسنده :
مامان و ماهرخ جون🌜
23:44
بدون عنوان
نرم نرمک پاورچین پاورچین سر پنجه ای ... بوی عیدی بوی یاس بوی ...نه!صدای نغمه ی چکاوک های پرستو نشان و اندر احوال این روزهای شاه دخت ما ...
ماهرخ و تابستان سه سالگی
ای عبور ظریف بال را معنی کن تا پرهوش من از حسادت بسوزد ای حیات شدید ریشه های تو از مهلت نور آب می نوشد آدمیزاد این حجم غمناک روی پاشویه وقت روز سرشاری حوض را خواب می بیند ای کمی رفته بالاتر از واقعیت با تکان لطیف غریزه ارث تاریک اشکال از بالهای تو می ریزد عصمت گیج پرواز مثل یک خط مغلق در شیار فضا رمز می پاشد ... و باز هم ما بودیم و قصه ی بنزین قبل از این هم خودت بنزین زدی اما این بار رفتی تو کار پول و حساب کتاب چه کیفی کردین با عموی بنزینی بعد از تموم شدن کار بنزین رفتیم پارک و سه تایی بازی کردیم از اون ور دیوار میومد...
نویسنده :
مامان و ماهرخ جون🌜
10:16
ماهرخ از جنس خودش 7
حباب و حبابی ترکید یکی از دور چنین فریاد کرد: این حباب عمر است که به یکباره چنین ترکیده آن یکی گفت: حباب بغض است که چنین می ترکد رند دیگر هم گفت: این حباب شبنم بر تن یاس کبوداست که چنین ترکیده ست اولی گفت: جه غریبانه شکست دومی گفت: طفلکی عاشق بود رند دیگر هم گفت: راستی مگر امروز عید است ... کودکی بازیگوش حلقه ای در دست داشت نرم و آهسته به میدان آمد او به نرمی و لطافت پرسی: کف صابون دارید... محمد بقایی هر صبح با صدایشان بیدار می شدیم گاهی شبها خود را به پنجره ی خانه ی کوچک ما می کوبیدند جایی پناه گرفته ب...
نویسنده :
مامان و ماهرخ جون🌜
19:34
قصه ی آب
این روزها ما رعایت حال ابهای زیر زمینی را میکنیم اما دخترمان متوجه نیست هرچه با زبان خوش و جانم دلبندم کم آبی را گوشزد میکنیم متوجه نیست که نیست هوای گرم و اب سرد میچسبد و همین برای سه سال و نه ماهه ی ما کافیست نقشه ای کشیدیم شیر اصلی آب را بستیم و دخترمان بگمانش که بابا آبی (همزاد بابا برقی ) راه منبع آب را بر ما بسته جریان منبع آب چنین است که ما به دخترمان گفتیم هر خانه ای منبع آبی دارد و سهمیه ای ،اگر زیاد مصرف کنیم منبع آب مان خالی میشود و امشب منبع مان خالی شد مثلا با اداره ی آب تماس گرفتیم و گفتند منبعتان خالیست و سهمیه تان تمام شده و ما ناراحت از بی آبی راه حل ماهرخ در مقابل نگرانی ما از بی آبی...
نویسنده :
مامان و ماهرخ جون🌜
23:29
مهمانی دوست
سلام چندی نیودندی ،کمرنگ بودندی شب بیست و سوم را ما بودیم و حرم رضوی این افتخار از وقتی ماهرخ در دل مان وول وول می زد نصیب مان شد تا کنون و اگر بطلبد ما را امید که سال های بعد را هم مفتخر شویم به حضور در حرمش و این صحنه را ما دوست داریم تا بحال چنین وفور را درک نکرده بودیم بعد از مراسم افطاری دخترمان و عموزاده ی کوچک ما در جمع آوری گلدانهای سفره به خدام حرم کمک می کردند و بعد تر مراسم احیا و سینه زنی و خوشحالیم از بودن و بودنش در این محفل سبز کنار دیگ ر بندگان مخلصش امید که ما را دیده باشد پ ن: مادر ما عملی سنگین داشتند شکر خد...








