ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 6 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

بازی 32

روزگار بر همه خوش باشد   امروز با دخترکمان در دامان طبیعت ساعاتی گذرانیدیم به شادی و شادمانی لحضه ای کنا رود نشستیم و بر گذر آب که همچون ثانیه های عمر جاری بود سنگ انداختیم و غم از دل دور کردیم گرمای درون را به سردی اب سپردیم و دل با خنکای رود روان شاد نمودیم از رودمان سنگ های زیبا چیدیم و چیدیم از درختی که بر ما سایه افکنده بود به منزله تشکر برگ چیدیم و خود میدانم که بد کردیم اما خواستیم  فراغتی برای اوقات کودکمان باشد چوب های کوچک هم از کناری چیدیم و دست به کار شدیم قرار شد برای اقای پدر نقاشی اماده کنیم و او به تخت خواب محل کارش بزند و هر دم یادمان باشد د...
1 شهريور 1392

یه روز از همون روزا

آدمیزاد دیگه! یه روز از دنیا گریزون ناله کنان  پست میزاره یه روز روی خوش دنیا ر میبینه و بازم گله از روزی که با ناراحتی گذشت میکنه که!!! ای واااااااااااااااااااااااااای بر من ،حیف اون روز نبود که به من بد گذشت حیف اون روز با اون همه لطف که نادیده گرفتی اما گذشت و از دست رفت به امید روزایی که بیشتر قدر لحظه ها ر بدونیم و اما از روزی که به ما خوش گذشت امروز با دختری و آقای همسر رفتیم بیرون ماهرخ کلی اب بازی کرد چشش که به آب میوفته نمیتونه خودش کنترل کنه هر طور شده خودش میرسونه به آب     دخترکمان بر فراز سنگها فقط برای اثبات وجود خون سنگ نوردی در رگهایش امروز ب...
1 شهريور 1392

دیالوگ1

من:ماهرخ بابا کجارفته؟   ماهرخ:کار من:چی بیاره؟ ماهرخ:پول من:چی بخریم؟ ماهرخ:شیر،ماس،بتنی،اوله ************************* من:ماهرخ نکن دست نزن این کار خوبی نیس! ماهرخ:تاتا عباسی خدا منو نناسی بدل بابا بناسی(کلا بحث عوض میکنه و به کارش ادامه میده) من:ماهرخ من با شمام حواسم بهت هستااااااااااا(یکم روش تاثیر میزاره) ماهرخ:در مرحله اول چشاشو ازم میدزده واسه ۳ دقیقه در نهایت بدو بدو در روووووووو ******************************* امشب با مامان جونی و ماهرخ رفتیم بازار منو ماهرخ کنار ماشین منتظر مامان جونی بودیم که من خسته شدم و رو جدولا نشستم ماهرخ هم سوار کالسکه بود ماهرخ:مامان پاشوووووو نشین!! من:چر...
31 مرداد 1392

جمله واره 1

گاگا میسنه گاگا میسنه گاگامیکنه دوش=آقای بد اخلاق میاد میزنت گوشتم میکنه   ماما میتنه دوش=مامان گوشت میکنه مامان دوا میتنه=مامان دعوات میکنه زالا مو تیشید صفف مو تیشید=زهرا موهای صدف کشید  
31 مرداد 1392

[عنوان ندارد]

فک میکم بهتر باشه از این به بعد وارد یه بخش جدید بشیم و دیگه دونه دونه لغتای ماهرخ جون ننویسم آخه دخمری با جمله هاش منو بیشتر شگفت زده میکنه و لغات جدیدش تو جمله میاره   البته بخش فرهنگ لغت به طور کامل نمیبندم چون هنوز خیلی ناقصه اما این جا دقیقا همینجا یه بخش واسه جمله های دردونه میدرستم. اسمشم میزارم  دیالوگ های ماهرخ جون(جمله واره های ماهک من)    
31 مرداد 1392

بازی 30 و 31+ طرز تهیه خمیر بازی

امروز ظهر یه کارایی کردیم   نه که کارستون اما .... رفتم سراغ کتابای دردونه و دفتر وایت برد و ماژیکش برداشتم اشکال هندسی در چپ و راست برگه کشیدم  و ازش خواستم با خطوط افقی بهم وصل کنه اولش که متوجه نشد و نقاشی کشید رفتیم سراغ مداد و دفتر و بعد از اون مدادشمعی اشکال هندسی و شمارش و شکل های نظیر هم اینها ر با هم کار کردیم  بالاخره ماهرخ خسته شد و رفت     بعد از استراحت ماهرخ و یه خواب ظهر طولانی با کلی انرژی یه عصر جدید و تجربه کردیم واسش خمیر بازی درست کردم اما دو رنگ  خوب رنگام کم بود      وای وای وای وااا...
30 مرداد 1392