ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 11 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

چندی نبودندی

چند روزی نبودیم خیلی قبل تر از به صدا درآمدن ساعتمان دلمان بر ما مشت میکوبید،دست و پایش تنگ شده بود جایی برای دوری و تنهایی نداشت خواستیم دلتنگمان را وارسی کنیم  تهران را بهانه کردیم آماده و چمدان بسته بلیطهای پیش فروش شده راه را بر من و دخترک بست له شدیم زیر لگد مال دلمان عزم مشهد کردیم و رفتیم زیارتم رفتیم جای همه خالی (یه عصر بارونی یه نفس عمیق،دمش با چشم بسته بازدمش با چشم باز،چشم که باز کردیم زردی گنبد و نم بارون و یه نمه مه ) چند روزی آنجا ،با کسب اجازه از دلتنگمان که حالش بهتر بود برگشتیم گفتیم ماهرخ مان هم به کامپیوتر دستی رسانده و کارهایی میکند البته بدون دخالت  ما و ...
20 بهمن 1393

آخرین هفته ی آبان

یه دوشنبه،یه صبح کله ی سحر،دختر شاد و سرحال،خرمن خشک برگا شما باشین چیکار میکنیـــــــــــــــــــــــن؟ حمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله؟! برگا فقط رو زمین جالب نیستن تو آسمون و پروازشون،مشت کردن برگا ،بغل کردنشون م خیلی (به قول دردونه)حال میده جمعه آخر آبان به سرعت برق و باد میزنیم بیرون بدون هیچ امادگی اولش یه چایی و بعدتر یه پیاده روی کوتاه دختر و پدر فیگور قبل از خستگی استراحت رفع خستگی دوباره حرکت فیگور فتح قله یه غذای چرب و پر انرژژی بعد از پیاده روی دردونه مهمونه بابای خونه یه سیب زمینی و ...
20 بهمن 1393

بازی90

 ما را به راه راست هدایت مکن که ما/ از پیچ و تاب زلف به مقصد رسیده ایم... بازم بازی رنگ با پس زمینه ی سفید یه دختر بی هدف تو اتاق و یه مامان که شب مهمون داره دنبال یه بازی بی دردسر و راحت دستمال توپی،قطره چکان،رنگ رقیق شده اون حباب تهمونده رنگا، تو قطره چکان وقتی میافتاد رو دستمال توپی و ماهرخ هر کار میکرد نمیترکید واسش جالب بود وقتی انگشتا از فشار به تیوپ قطره چکان خسته میشه میریم سراغ راه آسانتر(انگشت) عمود گرفتن دستمال و رنگ و قطره چکان م نتیجه جالبی میده شلوغ بازیای ماهرخ ااااااااااااااااو تو این گرونی دستما...
20 بهمن 1393

به خودم

امروز ساعتمان دوباره زنگ زد 27 بار کوبید بر مخمان بيشتر كه به خودم خيره ميشوم   خودم ديده ميشود كه مدام   خيره ميشود به خودم   خيره ميشود به خودش... به صبح بگو به گیجی ِ ظهر بفهماند، که دلگیری غروب را به عمق هر شبی که ریسه رفته ام،                             دوباره صبح شده است!       ادامه های مرا   یادآوری کن به روز       منبع شعر...
20 بهمن 1393

بدون عنوان

  بعضی از شادی ها را دیگران خراب کردند، خیلی از خوشی ها را خودمان کوفت خودمان کردیم. زندگی است دیگر .. یک وقت هایی نوک پا نوک پا راه میروی که خیس نشوی، یک زمانی هم همه ی دار و ندارت را به آب میزنی، دل به دریا میزنی .. هر چه هست داستان یک لحظه است، یک آن ، یک مهلت ، یک فرصت اصلا یک "فرصت" را بگذاری که بگذرد؛ "این زمان" میشود " آن زمان " .. میشود بسان چای یخ کرده ی روی میز که با عشق دم کرده بودی و یادت رفته، سرد شده، از دهان افتاده .. طعم تلخ و گس شده اش حالا با هیچ قند و شکلاتی به مذاق هیچ طبعی خوش نمی آید .. خورده نمیشود که نمی شود، باید بریزیش دور .. "فرصت" را که بگذاری بگذرد میشود...
20 بهمن 1393

دیالوگ 12

امروز ته ته و فوق العاده ته آرایشی کردیم و خواستیم در مراسمی خاص حاضر شویم(رویما از لوازم آرایشی سخت گریزان است) رفتیم و برگشتیم هنوز لباس زمستانی بر تن سنگینی میکرد دختر همچون ماه با چهره ای در هم کشیده و مدبرانه چنین حکم را اعلام کردند ماهرخ:مامان پاشو ارایشت پاک کن من: در ادامه من:خوب باشه حالا ماهرخ:نه میگم پاشو برو پا کن من:چرا؟ ماهرخ:باز فردا بابا می یاد،تو هم اینجا نشستی(جای همیشگی من تو خونه) به بابا میگی نظرت چیه؟اونم میگه زشت شدی،بعد ناراحت میشی من: من:ماهرخ تو چی فک میکنی؟ ماهرخ:بنظر من که زشت شدی برو بشور من:خووووووووووووود ک.ش.ی   ...
20 بهمن 1393