شهر دور
دوست دارم و قبل تر دوست می داشتم در شهری که نه؛در دوری خانه ای داشتم همسایه صحرا ،هم کوچه دشت،نزدیک میدان دریا،همجوار بلندای درختان، بر جاده ی آب قدم می گذاشتم از پل سنگ می گذشتم روی بام کاهگلی می نشستم و دوستی طلوع و قهر غروب را بر گنبد خانه های شهر دور می دیدم دوست داشتم دیوار های کاهگلی را که با هر سال عمر صاحب منزل پیر می شد،آب میشد نمی خواهم شهری را که رفلکس شیشه هایش چشمم را بیشتر از افتاب صلاة ظهر مرداد می زند کاش در شهرم فلزی نبود و بودن های بسیارش نبود من سیب کرم خورده ی شهر دورم را می خواهم،نه سیب سرخ و براق واکس خورده ی دست بشر را در شهر دور سنجش و تست نیست،فرم و شکل نیست،بزرگی آدمی در...






