ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 10 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

دیالوگ 13

سوالات این روزهای پرتقال خانه ی ما: ماهرخ:مااااااامااااان ما از کجا می یایم؟ من: ماهرخ:ماااماااان می دونی خدا منو صدا زد من اومدم من: ماهرخ:خدا چه رنگیه؟ من: ماهرخ:ماااماااان :می دونی خدا ادما ر بلند میکنه من:یعنی چطوری ماهرخ:یعنی وقتی من خوابم صبح که میشه دست منو میگیره و بیدارم میکنه ماهرخ:مامان ادما ر کی درست میکنه ؟ و گاهی به استخوان گردن اشاره داره و میگه:این استخونا چطوری درست میشن؟ و ما درمانده از این پرسش ها در جواب سوالش که میخواهد بداند آدمها چطور ساخته و پرداخته میشوند گفتیم: آدما یه نقطه ی کوچولو تو دل مامانا هستن،مامانا که غذا میخورن اون نقطه بزرگ میشه و میشه نینی،بعد که بزرگ شد و دل مامان ...
22 مرداد 1394

ماهرخ و تابستان سه سالگی

ای عبور ظریف بال را معنی کن تا پرهوش من از حسادت بسوزد ای حیات شدید ریشه های تو از مهلت نور آب می نوشد آدمیزاد این حجم غمناک روی پاشویه وقت روز سرشاری حوض را خواب می بیند ای کمی رفته بالاتر از واقعیت با تکان لطیف غریزه ارث تاریک اشکال از بالهای تو می ریزد عصمت گیج پرواز مثل یک خط مغلق در شیار فضا رمز می پاشد ...   و باز هم ما بودیم و قصه ی بنزین قبل از این هم خودت بنزین زدی اما این بار رفتی تو کار پول و حساب کتاب چه کیفی کردین با عموی بنزینی بعد از  تموم شدن کار بنزین رفتیم پارک و سه تایی بازی کردیم از اون ور دیوار میومد...
18 مرداد 1394

ماهرخ از جنس خودش 7

حباب و حبابی ترکید یکی از دور چنین فریاد کرد: این حباب عمر است که به یکباره چنین ترکیده آن یکی گفت:  حباب  بغض است که چنین می ترکد رند دیگر هم گفت: این حباب شبنم بر تن یاس کبوداست که چنین ترکیده ست اولی گفت: جه غریبانه شکست دومی گفت: طفلکی عاشق بود رند دیگر هم گفت: راستی مگر امروز عید است ... کودکی بازیگوش حلقه ای در دست داشت نرم و آهسته به میدان آمد او به نرمی و لطافت پرسی: کف صابون دارید... محمد بقایی   هر صبح با صدایشان بیدار می شدیم گاهی شبها خود را به پنجره ی خانه ی کوچک ما می کوبیدند جایی پناه گرفته ب...
2 مرداد 1394

قصه ی آب

این روزها ما رعایت حال ابهای زیر زمینی را میکنیم اما دخترمان متوجه نیست هرچه با زبان خوش و جانم دلبندم کم آبی را گوشزد میکنیم متوجه نیست که نیست   هوای گرم و اب سرد میچسبد و همین برای سه سال و نه ماهه ی ما کافیست نقشه ای کشیدیم شیر اصلی آب را بستیم و دخترمان بگمانش که بابا آبی (همزاد بابا برقی ) راه منبع آب را بر ما بسته جریان منبع آب چنین است که ما به دخترمان گفتیم هر خانه ای منبع آبی دارد و سهمیه ای ،اگر زیاد مصرف کنیم منبع آب مان خالی میشود و امشب منبع مان خالی شد مثلا با اداره ی آب تماس گرفتیم و گفتند منبعتان خالیست و سهمیه تان تمام شده و ما ناراحت از بی آبی راه حل ماهرخ در مقابل نگرانی ما از بی آبی...
26 تير 1394

مهمانی دوست

سلام چندی نیودندی ،کمرنگ بودندی شب بیست و سوم را ما بودیم و حرم رضوی این افتخار از وقتی ماهرخ در دل مان وول وول می زد نصیب مان شد تا کنون و اگر بطلبد ما را امید که سال های بعد را هم مفتخر شویم به حضور در حرمش و این صحنه را ما دوست داریم تا بحال چنین وفور را درک نکرده بودیم بعد از مراسم افطاری دخترمان و عموزاده ی کوچک ما در جمع آوری گلدانهای سفره به خدام حرم کمک می کردند و بعد تر مراسم احیا و سینه زنی و خوشحالیم از بودن و بودنش در این محفل سبز کنار  دیگ ر بندگان مخلصش امید که ما را دیده باشد   پ ن: مادر ما عملی سنگین داشتند شکر خد...
21 تير 1394