ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 11 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

با هم سبزیم

و گویی روزهای منتهی به ماه اول برگریزان طلایی،همان روزهایی که بوسه های عاشقانه را نثارت کردم ،همان هفته ی آخری که بی صبرانه چشم به راهت بودم ،روزهای شیرین بی مثال من   هر سال خاطرات شیرینی بر من میخرد،چمدان خاطراتم آن گوشه ی آخر مهر هر سالش ،زیباست خوشبوس و لبخند میزند   هرگز این دو هفته ی آخر مهر را با بی مهری سر نمیکنم توووووووووووووووووووووووووووووووو را من دیوانه وار عاشقم می فهمی،تمام من در توست،به بند بند نفسهایت گره خوردم،تار تار موهایت لحظه لحظه ی عمر من است ماهرخ! با توام جان مادر؛ و ماییم و یک هفته ی نااااااااااااااااااااااااااااااااااااز ،بدو بدو،و چه لذتی در من نهفتس،این نیمه ی دوم مهر ،نیمه ی عم...
14 مهر 1394

بدون عنوان

بعضی وقتا اژدهایی  درونم از خواب پامیشه و با شتاب خودش میچسبونه به شیشه چشام از کربن وجودم کیسه کیسه برمی داره و آتیشش ر از دهنم بیرون میریزه این آتیش چیو میسوزونه خودش میدونه اما این اژهای نفهم هیچ چیو نمیبینه پرده ی چشام میکشه پاییین آتیشهای فراخش میریزه پایین کوچیک و بزرگ سرش نمیشه آتیشش خوووووووووووووب میسوزونه تا... وقتی کربنش تموم میشه ، مث یه بچه گنجیشک کز میکنه کنج خونش پرده ی چشام میزنه کنار از پنجره ی چشام میبینه چیار سوزونده بعضی از خاکسترا دیگه درست نمیشن و فقط یه بار میسوزن واسه همیشه و دل گنجیشک میگیره از اژدهایی شدنش کربنم اگه تموم شه دیگه سوختی ندارم واسه ادامه ی روزام این اژدهای بی فک...
27 مرداد 1394