ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 8 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

[عنوان ندارد]

شخ بخیر=شب بخیر حاااااا،فظظ=خداحافظ ترتید=ترکید بوزورگ=بزرگ چوچولو=کوچولو سوگن=سوزن گاگا بخخوله=اقا بداخلاق گرسنمه ـ گشنمه =دشمنمه موتو سواری=موتور سواری تیشمنه=تشنمه جم میکنم    
4 مهر 1392

مهر و مهربانی

  بیاد کل کلای اول صف بیاد مبصر صف که با غرور از کنارمون رد میشد ماهم پامون از صف میاوردیم بیرون اونم با پاش میکوبید به پامون میگفت بریتو صف بیاد از جلو نظام بیاد قران اول صبح بیاد نرمش صبحگاهی که ازش بیزار بودیم بیاد کتاب خوب من یار مهربانم انار صد دانه یاقوت بیاد تخته پا کن خیس و روزنامه دیواری شوق گچ اوردن تراشیدن مداد تو سطل اشغال کنج دیوار انداختن مداد زیر میز و در رفتن لحظه ای از درس پچ پچای کلاس و خانووووووووووووووووووووم تخته این وره به نام خدای کنار تخته سیاه روزنامه دیواری و جشنای وسط کلاس،نشستن سر صف،گروه سرود و پیچوندن کلاس واسه تمرین سرود و فعالیتای پرورشی بیاد سوووووووووووووو...
30 شهريور 1392

اخرین جمعه تابستون

سلام   سلامی به گرمایی اخرین جمعه دومین تابستون قشنگ من!!!! تابستونی با عطرموهای دخترم ، گرمی دستای کوچک ماهکم تابستونی با قدمای پر برکت ماهرخم این جمعه با حضور پریماه نازم خیلی خوب گذشت پریماه بهترین دوست ماهرخه که خیلی خوب باهم کنار میان و بازی میکنن دیروز رفتیم میراباد یه دره ی زیبا حوالی خرد شهرمون   بابای خونواده صبح زود رفتن و مراسم کرم جمع کنون بجا اوردن به نیت ماهیگیری تو رودخونه میراباد بابا که نرفت ماهیگیری ،اخه ماهیا ر سیل برده بود اما دختران زیبای ما ماهیاشون برداشتن و رفتن کنار رودخونه          یکم اب بازی ...
30 شهريور 1392

یه وقتایی با عروسکت

عزیزم یه عروسک داری که خاله جون (خاله من) اورده و خیلی دوسش داری   خوب ازش مراقبت میکنی اما یکی از مهمونای کوچولومون اون خط خطی کرده فک کنم تاتو کردش عروسکت میخوابونی شیر میدی میبریش پارک امروز گذاشتیش تو گهوارت و بهش شیر میدادی و تب تب میزدی پشتش که بخوابه نفهمیدم بابا چیکار کرد که با اخم رو به بابا کردی و گفتی :بیدارش کدی بیدارش کددی از گهوارت درومدی و گذاشتیش رو تایت که گریه نکنه و واسش تاب تاب عباسی خوندی     کمی قبل ترم  نشونده بودیش و باهاش حرف میزدی شنیدم که میگی : ایججا دریایه اب داره بریم اب باسی تونیم قربونت که اینقد دوسش داری   ...
26 شهريور 1392

بازی 38

دخترک بیاد روزای نوزادی افتاده و گهواره اون روزا ر از ما میخواد حوصله مونتاژش نداشتم همین طور نصفه نیمه بهش دادم ماهرخ هم خوب بازی میکرد گهوارش شد خونه با چوبا حیاطی ساختیم باغچه ای و یه جا هم واسه حیووناش و یه چراغ جلوی خونه خوشش اومد و بازی کرد دیوار حیاط جا بجا میکرد    این باغچه رنگارنگ و یه گل چراغ در ورودی خونه دخترم     اینم از خونه ی حیووناش    ***************************** دخترکم خیلی دوست داری زود بزرگ شی  رفتی یه پیش دست و چاقو اوردی و یه میوه خیالی قاچ میکردی وقتی بهت گفتم چاقو خطرناکه ...
25 شهريور 1392

جمله وار 4

اینبری فیشار بیدیم=اینوری فشار بدیم   حسن گا زنگ بیزنم= به حسن اقا زنگ بزنم مااااااامااااااا خوشدل،ماااااااماااااااا خوشدلم پاششو بییا  بابا فوت تن=بابا فوت کن سندینه ،تومت تن=سنگینه کمک کن پشتی دارم=کوله پشتی دارم مامان انو تیته تردی=مامان اینو تیکه کردی مامان دسسم داغون شد
24 شهريور 1392