ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 8 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

بازی 42

يه شب مهتاب ماه می‌آد تو خواب ..منو می‌بره کوچه به کوچه ..باغ انگوری ،باغ آلوچه،دره به دره صحرا به صحرا دیروز میشد که یه روز معمولی باشه اما ما اجازه ندادیم بعد اظهری که خیلی زود از راه میرسه یه شب طولانی میاره و دلگیــــــــــــــــــــــــــــر اما نخواستیم این طور شه یه طالبی و یه چاقو یه ظرف تخمه زدیم بیرون رفتیم و رفتیم به اونجا که این خرد شهرمون  زیر پامون مثل اکریلای طلایی و نقره ای  رو مخمل مشکی برق میزد  جای همه خالی ،بعد از  پذیرایی مختصر از خودمون پدر و دختر رها کردیم و رفتیم تو دل تاریکی اونقدر به اسمون و ستاره ها نگاه کردم که گردنم شکست چشام بستم و صدا...
14 مهر 1392

بازی 41

دنیای رنگی رنگی چه دنیای قشنگی عزیزمی با این عکس زشتت با دخترکمان رفتیم بازار واسش 4 تا تلق رنگی خریدم این عینکی که مشاهده میکنین ر با یکی از تلقا ساختیدم کنارشم نی نوشابه از اینا که سرش تا میشه گذاشتم بجای پایه عینک خیلی هم شیک میوفته پشت گوش ********************************* دیروزم با دخترک رفتیم خرید البته واسه خاله زهرای دخترمون دخترمونم دوست داشت واسش یه چیزی بخرم از اونجایی که مداد شمعی لازم داشت یه بسته 12 تایی واسش خریدم مامان جونی دخترم قبلا یه بسته مداد شمعی پلاستیکی به من داده بود منم گذاشتمش یه گوشه تا اینکه مداد شمعی های دختر ر چیدم توش و بهش دادم مشغول نقاشی بود که دیدم داره با  جعبه مثل لب تاب برخور م...
14 مهر 1392

جمله وار 4

مامان من اینجا باستم=مامان من اینجا وایستم   نوشابه ر نصیور برداره باشههههه نوشابه بدده نخخور مامان باید بخوره=نوشابه بد مامان بابا ها باید بخورن زود بریم خونمون مامان زود میام بریم خونه ماددجون =بریم خونه مادر جون بریم خونه زری وقتی میخوای کاری انجام بدی که از عهدت خارجه: خددایاااااااا خدداییاااااااااااا نیمتونم !چیککار تنم؟=خدایا نمیتونم !چیکار کنم؟
10 مهر 1392

دیالوگ3

امروز بمناسبت روز اتشنشان رفتیم واسه دیدن مانور بابا و دوستانش   یکی از مراحل حمل مصدوم از ارتفاع با بسکت بود اومدیم خونه و شما شروع کردی به تعریف عملیات مانور به این شکل: ماهرخ:ماما اقا خوابیده بود!! مامان:اقا خوابیده بود؟؟ کجا خوابیده بود؟ ماهرخ: دستت (بسکت) مامان: {البته مدیر روابط عمومی مراحل عملیات توضیح میدادن اما بســـــــــــــــــــــــــــــــکت   نمیدونم واللا}   ******************************** من:دخترم اسمت چیه؟ ماهرخ:ماففوو من:ماهرخ اسم مامانت چیه؟ ماهرخ:مامان فاطمه من:اسم بابات چیه؟ ماهرخ:بابا حسن گا من:فامیلت چیه؟ ماهرخ:نصیپور  (نصیب پور) من...
7 مهر 1392

بازی 39

هوا بس ناجوانمردانه گرم است؟؟؟ سرد است؟؟؟ دودل است؟؟؟ طفلی هوا هم حال خودش نمیدونه امروز وقت چرت ظهرمون سردمون شد و جستیم زیر پتو ساعتی نگذشت که داغ شدیم و کولر روشن کردیم! طبیعتم  بلا شده و سر به سر ما میزاره  امان از ۶ ماهه دوم شبا زود میان ،ما هم که تو شهر خودمون غریبیم وقتی پدر و مادر دورن ،همه ی فامیل بیگانن خدایا هیچ کس از سایه ی پدر و مادر محروم نکن آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن       چقدر حرف زدم  مجبور شدم  بیام ادامه مطلب دخترکم چشش بمن میوفته اولین حرفی که رو لبش میشینه بازی جدید یا بازی بعدی کلی باهاش بازی کردم حتی تکراری همشم درهم و برهم بی هدف ،فقط بازی خی...
4 مهر 1392