بازی 42
يه شب مهتاب ماه میآد تو خواب ..منو میبره کوچه به کوچه ..باغ انگوری ،باغ آلوچه،دره به دره صحرا به صحرا دیروز میشد که یه روز معمولی باشه اما ما اجازه ندادیم بعد اظهری که خیلی زود از راه میرسه یه شب طولانی میاره و دلگیــــــــــــــــــــــــــــر اما نخواستیم این طور شه یه طالبی و یه چاقو یه ظرف تخمه زدیم بیرون رفتیم و رفتیم به اونجا که این خرد شهرمون زیر پامون مثل اکریلای طلایی و نقره ای رو مخمل مشکی برق میزد جای همه خالی ،بعد از پذیرایی مختصر از خودمون پدر و دختر رها کردیم و رفتیم تو دل تاریکی اونقدر به اسمون و ستاره ها نگاه کردم که گردنم شکست چشام بستم و صدا...






