ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 11 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

اولین امتحان

وااااااااااااااااااااااااااااای که اگه نوبل به من میدادن اینقدر ذوق م.ر.گ نمیشدم   واللا ماهرخ کوچکترین عضو کلاس امروز تو رده بالای ۴ سال امتحان داد و به به رفتیم ترم ۲ دردونه نمیدونست امتحان یعنی چی و غافلگیر هم شدیم اما وقتی کتابای ترم ۲ ر بعنوان جایزه بهش دادیم جواب سوالا ر داد به به خیلی دوست داره و ما هم دوست داریم   امیدوارم تو همه ی امتحانات زندگی موفق باشی ...
16 مرداد 1393

مادری دختری

واسه اولین بار با دخترمون با گروهی از دوستان پاک تر از هوای کوه، زلال تر از آب چشمه و خروشان تر از ابشار رفتیم کوه بدون بابای خونه   کوله انداختیم و یه تلپ نوردی منتهای یه پیاده روی کوچولو روز خوب تر از خوبمون ر شروع کردیم با کلی آب بازی، آتیش بازی و درگیری با سنگ   و خوابی شیرین وسط زلالی ابشار و سبزای درختان بلند و قلوه  سنگهای صیقلی که از جنگ آب خسته به کناری افتاده بودن و اب از سر کمبود نیرو کلی عقب نشینی کرده بود و سنگ و خاک پیروز بستری برای ارام گرفتن ما اماده کرده و خوابی شیرین بر فرزندمان مهیا ساختن  پ.و عزیز دل مادر یکی از خانمهای دوست ر  این طور صدا زد:   ...
16 مرداد 1393

مردمان گر یکدگر را می درند گرگهاشان رهنما و رهبرند

  نمیدونم چرا ولی فک میکنم این زمونه این سالای اخیر همه ر بفکر وا میداره که چی شده؟ چه بلایی سر مردم اومده؟ همه یه جوری شدن یا ما بزرگ شدیم فک میکنیم همه یه جوری شدن از اول همه همینجوری بودن ما بچه بودیم نمیفهمیدیم یه شب داریوش تو یه برنامه با این شعر صحبتش شروع کرد خیلی جالب بود برام میزارم همه بخونین اما قول بدین مود فیلسوفی بخودتون نگیرین و مث من کلی فک نکنین که ادم با فک کردن به احوالات این روزا دیوانه که نه؛روااااااااااااااااانی میشه   خدایا تو نسل بچه های ما گرگی نباشه دنیا اینجوری نباشه آدماش بهتر باشن   گفت دانايي که: گرگي خيره ...
16 مرداد 1393

بازی 76

 بابای خانواده از کوه پرهای قشنگی اورده بود   فک کردم میشه با اونا واسه ماهرخ  بال درست کنم که تعدادش کم بود یکار دیگه کردیم از استعداد نداشته نقاشی مون بهره جستیم و این اثر خارقالعاده ر خلق کردیم بعله!!!!!!!     با چسب پرا ر چسبوند جای پر پرنده اینم کاری مشترک از من و دردونه ی من بعد تر نفری دو تا پر برداشتیم و مثل پرنده ها پرواز کردیم پریدیم ارتفاع گرفتیم مث پرنده ها به زمین نوک زدیم و غذا  خوردیم واااااااااااااای نفسم برید نقاشی روی سنگ های صاف و صیقلی که بابای خونواده از شمال آورده     اینم یه ...
13 مرداد 1393

بازی75

یادمه وقتی سفره پهن میشد دنبال قاشقای براق و تمیز بودیم عکسمون توش میدیدیم گاهی چپه تپل لاغر کش اومده و ...............   تو کتابای علوم راهنمایی که از محدب و مقعر گفته شد تازه فهمیدیم چه خبره واسه دردونه هم همین کار ر کردم تو قاشقا ملاقه حتی شیشه داخلی فلاکس چایی و هر استیل براقی خودش میبینه خوشش میاد انواع ماهرخ ها ر میبینه با پیچ و مهره های گلدونه شروع کردیم تا..... کمک به تعمیر دوچرخه خاله جون که به دخترک رسیده ...
3 مرداد 1393

بخواب آروم

  لالا لالايي لالا لالايي لالايي لالايي لا لا يي ببار اي نم نم باران ببار اي نم نم باران زمين خشک را تر کن سرود زندگي سر کن دلم تنگه دلم تنگه سرود زندگي سر کن دلم تنگه دلم تنگه بخواب بخواب اي دختر نازم به روي سينه ي بازم که همچون سينه ي سازم همش سنگه همش سنگه که همچون سينه ي سازم همش سنگه همش سنگه لالا لالا لايي لالا لالا لايي لالايي لالايي لا لا يي لالايي کن مرغک من دنيا فسانه ست لالايي کن مرغک من دنيا فسانه ست هر ناله ي شبگير اين گيتار محزون اشک هزاران مرغک بي آشيانه ست هر ناله ي شبگير اين گيتار محزون اشک هزاران مرغک بي آشيانه ست ببار اي نم نم باران ببار اي نم نم با...
27 تير 1393

بازی 74

  یادمه بچگیامون علاقه ای به پای شیر اب نشستن و شستن عروسکامون داشتیم عروسکای دردونه خیلی کثیف شده بودن انداختم تو ماشین لباسشوییش و چرخیدن عروسکاش به تماشا نشست خیلی دوست داشت هر بار یهکی از عروسکا میومد روی اب مرحله آب کشی توسط دستان کوچک دردونه و وقتی متوجه شد عروسک اون عروسک سبک قبل نیست اونقدر سنگین شد که خودمم بسختی شستمش در مورد سنگین شدن رابطش با خیس شدن و خشکی با هم صحبت کردیم ...
23 تير 1393