ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 13 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

دو تا دو دنبالش بدو

دخترم   دومین روز از بیست و دو ماهگیت داره تموم میشه و من توالی زندگی دردانه دخترم ر بنظاره نشستم هر روز بمن ثابت مبکنی که بزرگتر شدی  ماه من روز به روز کاملتر میشی بزرگتر این روزای من و تو به سرعت عمر میگذره زود تند سریع بی وقفه داری به ۲ سالگیت نزدیک میشی و من نمیدونم تونستم درک درستی از مادر شدنم داشته باشم؟ آیا باورم شده؟من لیاقت این موهبت بزرگ دارم؟ میترسم از اینکه این حس  ناقص همیشه همراهم باشه و من نتونم خودم به مادر  کامل ،واقعی بدونم و یه عذاب وجدان گنده که نکنه کم گذاشتم نکنه کوتاهی کردم و .... همیشه همراهم باشه دخترم تو این روزای سرد و گرم سبز و سفید واست س...
24 تير 1392

رقص آذری ماهرخ

عزیز دلم   غوغا ی سکوت روزهای تنهایی من لبخند گم شده ی  کوچه های باریک و تاریک دنیای من تو ، تنها تو  انرژی نداشته ر بمن برمیگردونی دخترم تو اون قدر مطلقی هستی که دوطرف من احاطه کردی و من از حضورت عددی شدم که نمیشه از قدر مطلق تو خارج شه بین این دوخط قدر مطلق شادی و بچگی های تو موج میزنه دخترم منو همینجا و همینطور نگه دار همیشه شاد و مهربون و پاک باش طوری که از هر لحظه و هر ثانیه با تو بودن غافلگیر میشم     عزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم خیلی بیشتر از این عزیز من امروز گوشی منو آوردی و میگی: ماهرخ: مامان بپر بپر بزار من: &nbs...
24 تير 1392

[عنوان ندارد]

من تیشیدم=من کشیدم خونه=خونه کله=کله ـسر موتونَم=میتونم نِمتونَم=نمی تونم .... تو داری=.....تو داری مـَترَسَم=می ترسم سوچی=سوئیچ حوشدی دارم=خوشگل دارم (لباس خوشگل) صوبویه=صبحانه تسیدی=ترسیدی خونمون=خونمون مال خودممه خییده=مال خودمه بابام خریده بوشور=یشور هوستم=شستم  
24 تير 1392

ماهرخ و ماژیک ها

ماهرخ خودمیییییییییییییی مامانیی   وا عجبا آخه منی که تا بحال لاک ناخن از نزدیک ندیدم تو خونه هم نداریم تو هم ندیدی این چه کاره ؟؟؟؟ ماژیکت برداشتی و دونه دونه ناخنات رنگی کردی و واسه هر ناخنت که رنگی میشه یه قر میدی میگی:دشننه دشننه ماشاللا تازه ناخنای منم رنگی کردی میگی دشننه دشنه ماشاللا ...
21 تير 1392

ماژیک پرون

عزیز مامان این روزا یه نمه خیالاتی شدی   کارایی میکنی که تو واقعیت نیست حرفای غیر ممکن امروز ماژیکات برداشتی و رو برگه میکوبیدی ـ نوک ماژیک میزدی به دفتر و سریع برمیداشتی ـ میگفتی بَپَر بَپَر و یه نقاشی جدید خلق کردی دور از ظرافتای قبلتر که دایره های ریز و درشت میکشیدی   ...
21 تير 1392

یه کوچولو من و ماهرخ

عزیزم  که روز به روز شیرینتر میشی   این چند روزه به ماژیکات علاقه زیادی نشون میدی ۱۲ تا مازیک هزار بار برمیداری یه خط کوچولو یا مارپیچ میکشی و یکی دیگه تند تند رنگاشون و عوض میکنی خوشحالم که درشون میبندی و میزاری سر جاش امروز داشتی نقاشی میکشیدی که تو خیالت در ماژیک و بردی سمت دهنت،فک کردم میخوای سوت بزنی اما به منم تعارف کردی: ماهرخ:چایی؟؟(با حرکت سر نشون دادی که بمن تعارف میکنی) من:اره مامان منم چایی میخوام استکان بمن دادی و منم خوردم من:به به مرسی خوشمزس ماهرخ:برزم چایی؟دوباره؟ من:خووووووووووووووووودکشی از این کارای تو        ************...
19 تير 1392

هدیه ی خدا

یه روزی همه یه جایی ارزوهایی دارن ممکنه کوچیک باشه ممکنه بزرگ باشه اما یه آرزو هست که همه به اون میگن امید اولش آرزوئه اما وقتی براورده میشه ،میشه امید زندگی ،میشه دلیل بودن و نفس کشیدن،میشه همه چیز آدم خیلی خوبه که تک تک آدما این آرزو و این امید و داشته باشن آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن از یه دنیای دیگه میاد ُمثل خودمون  اما پاک پاک مثل فرشته ها میاد بین این همه هنجار و نا هنجاری این همه خوب و بد این همه گرگ و بره اما وقتی میاد از آب شفاف تره از نسیم لطیف تره از گل پاک تره  وقتی میاد منزه منزه یه امید دوست داشتنی دارم از یه نی نی میگم که تازه هشت روزه ...
19 تير 1392

[عنوان ندارد]

اینو چی خییدی؟=اینو کی خریده؟ میشتنه=میشکنه خاما=خرما خونی مشه؟=خونی میشه؟ چی ثده؟=چی شده؟ من بیبیئم=من ببینم بچه ها=بچه ها صبف=صدف بودوش=بپوش نوشابه=نوشابه من بیسارم=من بزارم بنداس=پرت کن ـ بنداز تا تا عباسی خدا من نناسی=تاب تاب عباسی خدا منو نندازی
18 تير 1392

بازی 18

یه بازی دیگههههه تو این بازی یه ظرف حلواشکری لازم داریم من در حلوا ر چند تا سوراخ کردم سوراخایی به اندازه ی ماکارونی فرم ،نخود ،عدس و ماکارونی ساده پنج تا از هر کدوم از این موارد تو سینی چیدم و دادم ماهرخ و هر کدوم از ورودی مربوط به خودش مینداخت تو ظرف یه دور با اشتیاق بازی کرد دور دوم یکی مینداخت یکی میخورد دور سوم کلا همه اقلام نوش جانشدن       ...
15 تير 1392