ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 13 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

خبر خوووووووب

سلام   با خبرای خوبی اومدم اومدم که بگم امروز میتونست یه روز عادی باشه اما یه روز عادی نیست دیگه نیست از وقتی که این خبر شنیدم دست گذاشتم روی پل مخابرات و از همه ی خدماتش استفاده میکنم واسه پخش این خبر وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدایا شکرت میبوسم دستانی ر که تو این چند روز رو به اسمون رفتن و زیر لب سلامتی دوباره ی سپهر عزیز از خدا خواستن و خدا بی جواب نذاشت این همه دعا ر و لطف و مهربونیش دوباره بما نشون داد خدایا همیشه شکرت سپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاس و اما خبر سپهر عزیزمون اومد تو بخش و از اون اتاق عجیب و غریب با اون دستگا های سیم سیم...
1 مرداد 1392

بازی 20

آب بازی عصر تابستون   اینجا چند تا از وسایل بازی ماهرخ که چوبی و پلاستیکی و شیشه ای هستن رو داخل ظرف اب انداختم و یسری روی اب موندن و یسری زیر اب قرار بود ماهرخ  وسایلش و با تور از اب بگیره اما اینکا نکرد و با ظرف اب بمانند رنگ انگشتی برخورد کرد لگوهاش خیس میکرد و روی زمین چاپ میکرد و از اونجایی که زمین گرم بود زود خشک میشد اینجا هم ماهرخ پاهای گوسفندش خیس میکرد و باز هم بر زمین می تاخت و بالاخره ماهرخ ماهی گیریش شروع کرد ...
31 تير 1392

لطفا بخونین و دعا کنین

سلام به همه ی دوستان عزیز وقتی تصمیم میگیری پدر و مادر شی ،حواست هست یا نیست،میدونی یا نمیدونی اما دیگه زنده بودنت به شاهرگت ربطی نداره دیگه زندگیت تو ۲۴ ساعت طول شب و روز نیست وقتی خدا بزرگترین  محبتش تو یه کلمه بهت میده حواست هست با همون یک کلمه ، یک زندگی بهت میده تو ممکنه حواست نباشه اما اون محبت خدا اون زندگی باعث میشه یه جایی از خود خود واقعیت هم بگذری و خودت فراموش کنی من عاشق این محبت و عشق بین پدر و مادر به فرزندم **************** از هر کی که این پست میخونه خواهش میکنم واسه پسر عزیزمون که تقریبا سه  سال سن داره دعا کنه و از دوستاتونم بخواین که واسه پسرمون دعا کنن پسر کوچ...
30 تير 1392

مشهد یا مدرسه

امروز داریم میرم مشهد   عزیزم داشتم وسایلت میزاشتم تو ساک که بریم ، ساکت برداشتی و میگی من رفتم کجا مامانی؟ مدسه من:خودکشیییییییییی  حالا که مدرسه نمیریم و میریم مشهد قراره با خاله صدیقه و پریماه بریم کتابفروشی خانه کوچک من یا همون شازده کوچولو یه فروشگاه عالی جهت اطلاع تو خیابون سناباد مشهد اگر گوگل کنید راحت ادرس میده من آدرسش دقیق نمیدونم  برمیگردم
27 تير 1392

یه دوست جدیدتر

  سلام یه سلام گرم گرم تر از دلای مهربون و خوشحال دلایی که امشب رفتن دیدن همایون عزیز همون هدیه ای که چند پست قبل تر ازش نوشته بودم ببینین چقدر اروم  خوابیده عزیزم اما من نمیذارم بخوابه و دارم لپش ناز میکنم     ...
26 تير 1392

بازم من و دردونم

عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییز منی   دخترم قند و نباتم عزیزم  خیـــــــــــــــــــــــــــــلی خوبی خیلی خــــــــــــــــــــــــــــــــوب که تو ر دارم مدتی هست که دوست داری مثل مامانا برخورد کنی گاهی با یه فیگور خاص میشینی و لبخند ملایمی رو لبای کوچولوت هست انگار  که چندین سال سن داری ،از منم خانم تر گاهی با یه حسی با گوشی حرف میزنی که انگاری داری  یه قرارداد چند میلیاردی میبندی مدتی هم هست که شدی مامان عروسکات مثل مامانای  با تجربه شیرشون میدی میخوابونیشون رو بالشت میزاری راه میبریشون بهشون  غذا و اب میدی واسشون قصه می خونی میندازیشون بالا و میگی خدا...
25 تير 1392

بازی 19

دخترم امروز  با بابایی چند تا بازی انجام داد یکیش بازی لگو بود تا قبل از این ماهرخ علاقه ای به لگو نشون نمیداد امروز تصمیم گرفتم یه حال و هوایی به اسباب بازی های پراکنده نباتمون بدم که لگو ها هم جزء اونها بود اما نباتمون پرید و چند تا برداشت واسه بازی بابایی هم از راه رسید و با هم بازی کردن بعداز این بازی رفتن سراغ توب بازی تو خوووووونه با شوتای مردونه ی آقای پدر با هم نقاشی کشیدن و رقصیدن و خلاصه اینکه دخمری امروز با بابایی کلی کیــــــــــف کردن       ...
25 تير 1392