ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 3 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

شهر بادی

این  اولین باریه که دخمری سوار سرسره بادی میشه و استقبال خوبی کرد قربون قدمات که اینقدر ماجراجویی اصلا فکر نمی کردم اینقدر راحت با این سرسره ها بازی کنی فک میکردم خیلی زوده اما امشب غافلگیر شدم و خوشحال همیشه شاد باشی       بدو بیا پایین ...
22 خرداد 1392

پری های چشم تو

    به تو که نگاه میکنم،بهار می آید می نشیند گوشه پیراهنم و بازی میکند با گره روسری سرمه ای ام که این روزها با آفتاب پیر می شود. به تو که نگاه می کنم،پرندگان دانه دانه ازآسمان می آیند،می نشینند روی شانه من که حالا شکسته تر راه می رودو زیر سایه آسمان می دود به سمت آخرین قطاری که روزی از راه می رسدبا مسافرانی که اسم کوچکشان را در گوش هم زمزمه میکنند؛مسافرانی که بلدند ساز دهنی بزنند با لبهایشان و همدیگر را تعارف کنند به دیروز. رد چشمهایت را که می گیرم،می رسم به فرداهایی بلند که گذشتند بی آنکه ابری در گوشه ای از آن با سنگریزه ای درددل کرده باشد. رد چشمهایت را که می گیرم،می رسم به درختانی ...
22 خرداد 1392

بازی 14 و 15

دیروز با ماهرخ یه بازی با حبوبات داشتیم که منم  نخود واسش انتخاب کردم آخه عدس و ماش تا اخر بازی خام میخوره تو این بازی ماهرخ با قاشق نخودها ر میریخت داخل قابلمه فلزی  ۲ نکته این بازی : شنیدن صدای نخودها در قابلمه (مهارت شنیداری) حمل نخودها با قاشق(هماهنگی چشم و دست) گرچه در نهایت، آشپزخانه نخودفرش شد.     اینجا ماهرخ نخود ها ر با کمک قیف میریزه تو ظرف شیشه ای گاهی نخودها ی درشت گیر میکردن و از من کمک میگرفت اینجا با مشت نخودها ر برمیداره (دست ورزی)   بعد از مراسم خداحافظ پوشک همچنان من بیچاره ساعتی یه بار  گلگلی خانم میبرم  .... دیروز جیگری خانم عروسکش با خودش برد حمام و شروع کرد به...
22 خرداد 1392

سری اول عکسهای 20 ماهگی ماهرخ

این عکسها ر چاپ کردم و اتلیه تیاک اونها ر ویرایش کرده آخ که قربون تعجبت بشم من     من عاشق این عکستم مادر از فیلمای کلاسیک یادم میاد من اسم این عکس گذاشتم "برباد رفته"      این عکسی که دست ماهرخ ،عکس خودمه تو همین سن و سال ماهرخ   ...
20 خرداد 1392

بازی 12 و13

سلام وای که دو تا جزغاله دق دادن منو هر کاری میتونم انجام میدم که این خاله و خواهرزاده سرگرم شن دارم از زهرا میگم که چند روزی میشه اومدن نیشابور و تا عروسی فاطمه هستن این دو تا بچه کششششششششششششششششتن منو امروز از ۲ تا بازیمون عکس گرفتم و گفتم بزارم     تو این بازی شیطان رجیم تو گوشم  زمزمه هایی کرد مبنی بر اینکه این دو تا جقله ر بنداز تو صندوق در روشون ببند تا یه جایی به حرفش گوش دادم امما ییهو وجدانم قلنبه شد و یه بسم الله گفتم و تصمیم گرفتم یه بازی باهاش انجام بدم و سناریو بز بز قندی پیاده کردیم دو تا ببیی رفتن تو صندوق و من گرگ شدم هی در زدم و این دوتام...
20 خرداد 1392

شعر اقا خرگوشه

یه روز یه آقا خرگوشه رسید به یه بچه موشه موشه پرید تو سوراخ خرگوشه گفت آخ وایسا وایسا کاری دارم من خرگوش بی‌آزارم بیا از سوراخت بیرون نمیخوای مهمون یواش موشه اومد بیرون یه نگاهی کرد به حیوون دید که گوشاش درازه دهنش بازه شاید میخواد بخورتم یا با خودش ببرتم پس میرم پیش مامانم آنجا میمانم مادر موشه عاقل بود زنی باهوش و کامل بود یه نگاهی کرد به خرگوش گفت به بچه موش این حیوونه خیلی خوب و مهربونه پس برو پیشش سلام کن بیارش خونه ********************************* ی رووزی آقا خرگوشه رفت پیش ی بچه موشه موشه پرید تو سوراخ خرگوشه گفت آخ واسا واسا کارت دارم م...
20 خرداد 1392