ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 4 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

بازم من و دردونم

عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییز منی   دخترم قند و نباتم عزیزم  خیـــــــــــــــــــــــــــــلی خوبی خیلی خــــــــــــــــــــــــــــــــوب که تو ر دارم مدتی هست که دوست داری مثل مامانا برخورد کنی گاهی با یه فیگور خاص میشینی و لبخند ملایمی رو لبای کوچولوت هست انگار  که چندین سال سن داری ،از منم خانم تر گاهی با یه حسی با گوشی حرف میزنی که انگاری داری  یه قرارداد چند میلیاردی میبندی مدتی هم هست که شدی مامان عروسکات مثل مامانای  با تجربه شیرشون میدی میخوابونیشون رو بالشت میزاری راه میبریشون بهشون  غذا و اب میدی واسشون قصه می خونی میندازیشون بالا و میگی خدا...
25 تير 1392

بازی 19

دخترم امروز  با بابایی چند تا بازی انجام داد یکیش بازی لگو بود تا قبل از این ماهرخ علاقه ای به لگو نشون نمیداد امروز تصمیم گرفتم یه حال و هوایی به اسباب بازی های پراکنده نباتمون بدم که لگو ها هم جزء اونها بود اما نباتمون پرید و چند تا برداشت واسه بازی بابایی هم از راه رسید و با هم بازی کردن بعداز این بازی رفتن سراغ توب بازی تو خوووووونه با شوتای مردونه ی آقای پدر با هم نقاشی کشیدن و رقصیدن و خلاصه اینکه دخمری امروز با بابایی کلی کیــــــــــف کردن       ...
25 تير 1392

دو تا دو دنبالش بدو

دخترم   دومین روز از بیست و دو ماهگیت داره تموم میشه و من توالی زندگی دردانه دخترم ر بنظاره نشستم هر روز بمن ثابت مبکنی که بزرگتر شدی  ماه من روز به روز کاملتر میشی بزرگتر این روزای من و تو به سرعت عمر میگذره زود تند سریع بی وقفه داری به ۲ سالگیت نزدیک میشی و من نمیدونم تونستم درک درستی از مادر شدنم داشته باشم؟ آیا باورم شده؟من لیاقت این موهبت بزرگ دارم؟ میترسم از اینکه این حس  ناقص همیشه همراهم باشه و من نتونم خودم به مادر  کامل ،واقعی بدونم و یه عذاب وجدان گنده که نکنه کم گذاشتم نکنه کوتاهی کردم و .... همیشه همراهم باشه دخترم تو این روزای سرد و گرم سبز و سفید واست س...
24 تير 1392

رقص آذری ماهرخ

عزیز دلم   غوغا ی سکوت روزهای تنهایی من لبخند گم شده ی  کوچه های باریک و تاریک دنیای من تو ، تنها تو  انرژی نداشته ر بمن برمیگردونی دخترم تو اون قدر مطلقی هستی که دوطرف من احاطه کردی و من از حضورت عددی شدم که نمیشه از قدر مطلق تو خارج شه بین این دوخط قدر مطلق شادی و بچگی های تو موج میزنه دخترم منو همینجا و همینطور نگه دار همیشه شاد و مهربون و پاک باش طوری که از هر لحظه و هر ثانیه با تو بودن غافلگیر میشم     عزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم خیلی بیشتر از این عزیز من امروز گوشی منو آوردی و میگی: ماهرخ: مامان بپر بپر بزار من: &nbs...
24 تير 1392

[عنوان ندارد]

من تیشیدم=من کشیدم خونه=خونه کله=کله ـسر موتونَم=میتونم نِمتونَم=نمی تونم .... تو داری=.....تو داری مـَترَسَم=می ترسم سوچی=سوئیچ حوشدی دارم=خوشگل دارم (لباس خوشگل) صوبویه=صبحانه تسیدی=ترسیدی خونمون=خونمون مال خودممه خییده=مال خودمه بابام خریده بوشور=یشور هوستم=شستم  
24 تير 1392

ماهرخ و ماژیک ها

ماهرخ خودمیییییییییییییی مامانیی   وا عجبا آخه منی که تا بحال لاک ناخن از نزدیک ندیدم تو خونه هم نداریم تو هم ندیدی این چه کاره ؟؟؟؟ ماژیکت برداشتی و دونه دونه ناخنات رنگی کردی و واسه هر ناخنت که رنگی میشه یه قر میدی میگی:دشننه دشننه ماشاللا تازه ناخنای منم رنگی کردی میگی دشننه دشنه ماشاللا ...
21 تير 1392

ماژیک پرون

عزیز مامان این روزا یه نمه خیالاتی شدی   کارایی میکنی که تو واقعیت نیست حرفای غیر ممکن امروز ماژیکات برداشتی و رو برگه میکوبیدی ـ نوک ماژیک میزدی به دفتر و سریع برمیداشتی ـ میگفتی بَپَر بَپَر و یه نقاشی جدید خلق کردی دور از ظرافتای قبلتر که دایره های ریز و درشت میکشیدی   ...
21 تير 1392