ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 11 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

بدون عنوان

من رویایی دارم که غیر ممکن نیـــــــــــــــــــــــــــــــست من رویایی دارم رویای آزادی رویای یک رقص بی وقفه از شادی   من رویایی دارم از جنس بیداری رویای تسکینِ این درد تکراری درد جهانی که از عشق تهی می شه درد درختی که می خشکه از ریشه درد زنایی که محکوم آزارن یا کودکایی که تو چرخه ی کارن   تعبیر این رویا درمون دردامه درمون این دردا تعبیرِ رویامه رویای من اینه دنیای بی کینه دنیای بی کینه رو یای من اینه من رویایی دارم رویای رنگارنگ رویای دنیایی سبز و بدون جنگ من رویایی دارم که غیر ممکن نیست دنیایی که پاکه از تابلوهای  ایست دنیایی...
17 اسفند 1393

جمله وار15

یه خانم خوشگل و خوش تیپتو تلویزیون دیدی رو به من(البته با فیگورای حق به جانب خاص خودت): مامان دیدی خانم چقدر شیک بود ،مخصوصا موهاش که اینطوری اومده بود رو پیشونیش با هم کشتی میگرفتیم من مثلا مُردم،با لگد و جیغ و تهدید به کارای خطرناکش زنده نشدم با خودش: من که میرم شام بخورم خدا بیامرزت کنه من: مامان چرا اسم تو فاطمس اسم بابا حسن من توضیح دادم که کیا اسم ما ر انتخاب کردن و ما هم اسم ماهرخ انتخاب کردیم ماهرخ:خوب من این اسم دوس ندارم اسم من ساریناس ماهرخ این روزها از ما شوهر میـــــــــــــــــــخواهد ...
15 اسفند 1393

بازی 100

فرزندم هماره با بال لحظه ها سفر کن و خویشتن را با ساز دلت کوک کن زندگی؛ درک هر ثانیه ای ست ...که تو را تا اوج ابرها پر می دهد روزشمار اسفند را داریم گاه گاهی ابری،گاهی افتابی آسمانش ما را به بازی گرفته ما هم بسازش میرقصیم منتظر روزهای سبزه و ماهی رقاص تنگ بلوریم گندمهایتان را خیساندین؟ عدسهایتان در چه حال است! خانه تان را تکانیده اید؟ما نتکاندیم!کم کم میتکانیم؟ میخواهیم خووووووووب حال و هوای عید بگیریم بعد دست بجنبانیم انشاالله *************************** گل ها را می بازیم،شاید آنها ما را میبازند؛ مشتی گلیم دیگر و نه بیشتر! امید انکه به خ...
14 اسفند 1393

در جستجوی بـــــــــــــــــــــرف

امدن برف را به انتظار نشستیم نیامد و نیامد امدنش هم فقط برای جززاندن ما بود با سرعت نور از اسمان ما عبور میکرد و جایی دیگر مینشست چنانکه با خود گمان کردیم یک شهر کافریم که خدا با ما چنین میکند بحدی که از کودکمان میخواستیم برای امدنش دعا کند انقدر که دعا کردیم اگر صبح جمعه دعا میکردیم حضرت خضر ما را مفتخر میکرد ارتفاعات برف بود مرد  خانه مان هر هفته دو یا سه بار پیام برف در ارتفاعات را میداد تا جمعه ای که گذشت خبردار شدیم در روستایی دورتر از شهر کوچکمان میبارد دو پا داشتیم دوپای دیگر قرض کردیم و رفتیم به امید نیم متر برف   این هم منظره ی خانه ی دوستی ، یک فنجان زندگی را بیاد داری...
10 اسفند 1393

تـــــــــــــــــــــــــــــــــرس0 ',',',',',o

دخترمان این روزها می ترسد از زمین و آسمان از در و دیوار خلاصه رو به رویش دهم از ما هم میگریزد شبها را خواب نداریم تا صبح ماااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااان بغلم کـــــــــــــــــــــــــــــن محکم فشارم بده تنها به اتاقی که دوستش داشت نمی رود،تنهایی به اتاق بغلی هم نمی رود تنهایی می چپد ور دل ما،آویزان هم دلمان نمی اید بنامیمش،چسبیده هم که نمی شود خوب دخترمان است از بودنش کنارمان 24 ساعته بدمان نمی اید فقط خواب شب نداریم و خوراک روز هم! فقط دختری داریم مدام کنارمان مثل چایی قند پهلو همیشه پهلو دوستان کمکم کنید هیچ وقت از لولوی خیالی نترساندمش هرگز به تنهایی و تاریکی تهد...
7 اسفند 1393

بازی99

فرزندم "جهان چهارم"...جهانی ست که در آن "آگاهی و دانستن " همان چیزیست که انسان را در تنگنا می گذارد و ...گاه حتی؛ نفس های او را به بند میکشد؛       بازی و ریاضی این ستاره ها خوب کار ما را پیش میبرد کند و چسباند و شمرد و ... یه 10 تایی صفحه از یک تا 10 پر ستاره تطبیق کرد اعداد و ستاره ها ر شمردن ستاره ها با انگشت اصل بازی ما بود  بازی با یک طناب از فاصله ی کم شروع کرد به پریدن (عبور)  از طناب،البته جفت پا ، وبعد از هر بار پرش ارتفاع بیشتر می شد تا اینکه منصرف شد بعد تر پریدن روی طناب باز هم...
3 اسفند 1393