ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 11 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

بازی 102

فرزندم آنجا که به هر طریق  نمی توان گره از بخت خواب آلود باز کرد دیوانه وار به بخت بی اراده ی خویش بخند...     اولین بازی سال 94 را برای سفره ی 94 داشتیم باشد که شاد باشد کودکمان از انرژی هفت سین مان و ما مست شویم از رنگ و روی سفره ی امسال که انگشتان ظریف دلبرمان رنگیدش تخم مرغ های سفالی پیاله های سفالی و ... با عشقی که از دستان دلبرک ما گرفتند در جوار خورشید جان گرفتند و به سفره ی امسال ما جاااااااان دادند و من! من! با دیدن گل رویت جان تازه گرفتم جان منی! بهارم تویی،بخند که شکوفه باران شوم ...
6 فروردين 1394

سال نو مبارک

کمتر از پنجاه دقیقه به پایان سال و اغاز سال باقی مانده این سال را که حذف کنیم یک آغاز و پایان داریم و فاصله اش به اندازه ی سالی ست که حذف شد خدایا به خاطر سالی که گذشت سپاس و برای سال جدید هم سپاس این سال های کوچک را با تو و با نام تو آغاز میکنیم ای دگرگون کننده ی حال ها سالی سرشار از آرامش ، محبت ،شادی ،برکت و در نهایت سلامتی را برایتان ارزو دارم میرویم که این کمتر از پنجاه دقیقه را در خلوت تاریک شب مروری داشته باشیم بر 365 ی که بر ما گذشت   ...
1 فروردين 1394

چهار شنبه سوری

    زردی من از تو ، سرخی تو از من غم برو شادی بیا ، نکبت برو روزی بیا   رفتیم دیدن نمایش این اولین اجرایی بود که  دخترمان به تماشایش رفته بود دوست داشت ما هم خوشحال شدیم از این استقبال رفتیم برای جشن چهارشنبه ی آخر سال باز هم برای اولین بار این اولین هم بخاطر اتشنشان بودن مرد خانه ی ماست هر سال آماده باش امسال را آزاد بودیم و از 7 شب تا 2 صبح جشن گرفتیم چه جشنی ماهرخمان پرید از اتش سرخ زردی زدود و سرخی گرفت   ســیــاوش ســیــه را بــه تــنــدی بــتـــاخـــت  *** نــشــد تــنــگ دل جــنــگ آتــش بــس...
27 اسفند 1393

نرم نرمک بهار

نارون به باد گفت: ای دم تو گرم آمدی که بر تنم کنی آن حریر نرم با تو هر نفس بهار می دمد به پیکرم آمدی، خوش آمدی بیا با تو می شود بهار باورم باد رقص کرد گِرد نارون سربسر پر از جوانه شد باغ خنده کرد و گل دمید نارون بهار را نشانه شد  پروین  اعتمادی ...
25 اسفند 1393

بازی 101

 فرزندم پایان شب سیاه همیشه سپید نیست... گاه از پس چاله ها انچه در انتظار توست؛ چاهی ست به وسعت یک عمر...   روزهای آخر اسفندمان با ما سر شوخی دارد! گاه ابری،گاه افتابی،گاهی برفی گرچه خسیسی می کند برف را فقط نشانمان میدهد چند روز قبل تر بارانیش را داشتیم ،خواستیم دخترمان زیر باران با چتر قدم بزند ارزو بدل نماند با این سیر نزولی بارندگی رسما غنیمت شماردیم ش تا براه زدیم انگاری مثل دریا بود و خشک شدنش باران قطع شد ماهرخ مان از رو نرفت و ابر را شرمنده کرد   مبادا روزگاری دلبرکانمان با خیال باران زمستان را بهار کنند،همچون حالا که...
21 اسفند 1393

همراهــــــــــــــــم

گاهی دلمان می گیرد باید دکمه ی f5 مان را بزنیم کسی نیست رفرشمان کند خودمان باید دکمه را بزنیم روزگاری دور ،دوستی داشتیم هنوز هم داریمش اما دوریم دووووووووووووووووور خوب رفرشمان میکرد دلمان برایش تنگ شده منتظر میمانیم عید را با دیدنش سبز شویم روزگار نوجوانی زیر سایه درخت مدرسه ،نیمکت سرد آهنی ،خورشید رنگ پریده ی پاییزی،برگهای زیر پا در هیاهوی نوجوانی , محرم حرفها و گفته های ما بودند خورشید را قسم میدادیم آسمان را سقف چشمان بارانی مان میکردیم مخااااااااطب خاص؛ با توام ! آسمان و خورشید و درخت ،بی نیمکت آهنی سرد و بی تو نباشند هم ،مهم نیست نیستی ات را با دل و ج...
18 اسفند 1393