ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 15 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

معرفی پیچ خفن مجسمه ، کافی شاپ،سوخاری ، فری زخمی

1403/6/20 19:29
222 بازدید
اشتراک گذاری

تا اخر بخون که خیلی اتفاقات عجیبی افتاده

سلام خوب تو این مطلب قراره از اتفاقات چند روز پیش بگم

من با خاله مینا شروع کردیم به ساخت یه مجسمه که مراحلش رو با تصویر میبینید☺️

خاله مینا یک پیچ داره

که دنیای تابلو و پتینه هست 

سفارشی هم انجام میدن

مشاوره هم میدن 

ارسال به سراسر کشور هم دارن

ایدی پیچشون رو میزارم براتون بریم یه سری از کاراشون رو ببینیم.

ایدی کانالشون که در اینستاگرام هست.

minakhiabab.studio@

یه چیزی دقت کردین دارم بیشتر فعالیت میکنم؟🤩

خیلی خوشحالم

 درباره مجسمه بخوام عرض کنم که من چند روز پیش یعنی ۲ روز پیش رفتم خونه خاله میناشون نصف کار رو انجان دادیم یه روتین پوستی داشتیم

وبعدش  رفتیم بلوار فضل برای خرید لوازم التحریر که پستش رو میزارم بعدشم رفتیم خوراکی خوردیم

خوب روز بعد یعنی امروز 

رفتم دوباره خونشون برای ادامه مجسمه که اومدیم بالشتک با شیر بخوریم نیکی شیر ها رو ریخت روم

😭😭😭

حالا خوب شد شلوارم برده بودم 

پ.ن :نیکی ۷ یا ۸ سالشه

دیگه مجسمه رو تموم کردیم 

بریم مراحل رو ببینیم

۱.اول با سیم تنه رو درست کردم

۲.بعدش با چسب اندامش رو درست کردیم.

۳.اومدیم خمیر رو گذاشتیم روش که یک دست بشه.

۴. امروز دماغ و این جور چیزا گذاشتیم.

۵. رنگ کردن و درست کردن لباسش

که دیدیم استیناش پارس و دامنش بلنده کوتاه کردیم

۶. کوتاه کردن دامن و استین درشت کردنش و رنگ کردنش

و مجسمم تموم شد

دیشب رفتیم مهمونی و فردین روی سرامیک ها سر خورد با لب اومد پایین و اینجوری شد 

کلی گریه کرد اصلا یه وضعی

در این حد

بعدش  رفتیم شام پیتزا و سوخاری بخورم پای من بین  اهن هایی که جوب رو به زمین میرسونه 

و پام رفت لای اونا به پشت با فردین افتادم اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میخونید🤣😅😂

من پام با دستم کبود شد فردین هم دستش خراشیده شد

اینم از عکسای شام

امروزم که رفتم خونه خاله میناشون بعد از تموم شدن مجسمه سازیمون با دوچرخه راه افتادیم 

که نیکی رو ببریم کلاس موسیقی🎶

من دوچرخه ساده رو برداشتم خاله مینا دوچرخه برقی که نیکی پشت نسشته بود 

چون اونا ۲ نفر بودن برقی رو برداشتن که وزن زیاد بود

نیکی که رفت کلاس موسیقی بعدش باید میرفت کلاس زبان و وقتی داشتیم میرفتیم جای چهار راه دوباره افتادن وای خدا رو شکر کاریشون نشد 🤲

دیدیم تا زمان شروع کلاس زمان  وقت داریم خاله گفت بریم کافی شاپ❤️❤️❤️💗💗💗💗

بعدش نیکی رفت کلاس زبان و خاله دوچرخه برقی رو داد به من و راه افتادیم سمت کلاس مامان  الان من تو کلاس مامانم هستم و خاله رفته دنبال نیکی من منتظرم بیاد با دوچرخه ها بریم خونشون مامانم بیاد دنبالم  چون یه دوچرخه رو نمیشه جایی بزاره نیکی هم که پشت چرخه مامانشه برای همون

دوستا ن احتمالا فردا عکس لوازم التحریر هام رو بزارم یه چند تا خبر دیگه هست که دیگه حوصله ندارم بنویسم احتمالا فردا بنویسم

بای

پسندها (4)

نظرات (0)