ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

خبر آمد سفری در راه است

سلام   فردا قراره بریم شماااااااااااااااااااااااااال لب دریا اما من ینمه تب دارم امان از این عروسیا ،بالاخره تموم شد دعا کنین سالم برگردیم واستون از روزهای سفر و بعد سفر پست یزارم شما هم مثل همیشه نظر ندین اما من دلسرد نمیشم و دفتر خاطراتم نمیبندم و همیشه مینویسم به امید روزهای بهتر در اینده     بعد نوشت: یه روز قبل از سفر ماهرخ بردیم دکتر و معاینش کرد گفت عفونت نداره اما یه ویروس ورژن جدید وارد بدنش شده که باعث کم اشتهایی و تب و سرفه و استخون درد میشه ازش پرسیدم میشه با این حال ببریمش مسافرت گفت بهتره نرین اما اگه رفتین تو مسیر مستقیم باد کولر نباشه و دارو داد گرچه...
5 تير 1392

عروسی خاله فاطمه

بالاخره عروسی اصلی هم تموم شد. اینهمه برو بیا بدو بدو سر چند ساعت تموم شد خوشبختانه به خیر و خوشی همه چیز تموم شد اینم از ماهرخی تو عروسی یریز ریز ریز ریز قر میداد   به به ماهرخ بغل عمو حمید قهرمان قهرمانان سنگنوردی مرد عنکبوتی ایران (روز تولد ماهرخ روز عروسی ایشووووووون بود )    ...
4 تير 1392

ماهرخ و زبان بین المللی

امشب دخترم منو غافلگیر کرد   مدتی هست واسه ماهرخ دی وی دی  your baby can read خریدم اما چون دستگاه دی وی دی خوان ندارم و ماهرخ هم پای لب تاب نمیشینه نشد که واسش بزارم یه عذاب وجدانی به اندازه ی توپ بسکتبال تو ذهنم قلمبه شده بود تا اینکه امشب همین طوری واسه دور هم بودن  دهان و دست و چشم به انگلیسی بهش گفتم و نشونش دادم دیدم دخمری تکرار میکنه موس ای هن و تک به تک هم نشون میده هدفم اموزش نبود خواستم محکش بزنم اما دیدم دخمری علاقه نشون داد پس منم عزمم جزم میکنم و میرم که بازی های اموزشی زبان با دخمری انجام بدم حتما حتما حتما به قربون موس و ای ها و هند های دخمرم این ها اولین لغات اینگلیسی ماهک من بود که...
2 تير 1392

عقد کنون سحر جون

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام از ته دل دیشب رفتیم مهمونی بازم مهمونی همیششه مهمونی مراسم عقد سحر جون و امید خاااااااااااااااااان بود جاتون خالی کلی مهمون داشتن کلی زدن و رقصیدن منم که یسره دنبال وروره جادو بودم     اینجا وروره  خانم دارن ناخونک میزنن البته با کسب مجوز رسمی از عروس خانم و اقای داماد ...
1 تير 1392

حنابندون ماهرخ

    دیشب رفتیم یه عروسی و حنا بندون خانم دایی بابا جونی کف دستای ماهرخ حنا گذاشت ماهرخ خیلی دوست داشت دستاش یکم رنگ گرفت میترسیدم بزنه به لباسش واسه همین زود شستم عزیییییییییییییییییییییییییییییییزم ایشاللا مهمونی حنابندون خودت این اولین حنای بندون دخترم بود وروره ی من امیدوارم این حنا به زندگیت خوشی و شادی بیشتر بده ...
31 خرداد 1392

بازی 17

امروز یه بازی جدید داریم که البته ماهرخ نمیتونست با قدرت انجام بده تو این بازی با پنبه گلوله هایی درست کردم و با رنگ انگشتی رنگشون کردم ریختم تو سینی بزرگ و دو تا نی به دخترا دادم و اونا فوت می کردند البته ماهرخ نمیتونست خوب فوت کنه و بیشتر اب دهن میریخت         من همون اول که نی ها ر به بچه ها دادم یکبار خودم بازی انجام دادم و اونها دیدند بعد از چند دقیقه هر کدوم واسه خودشون یه طرحی اجرا کردن مثلا ماهرخ اینجا داره با قاشق پنبه ها ر داخل ظرف میریزه و بالعکس     ...
29 خرداد 1392

[عنوان ندارد]

بتنم=بٍکًنٌم (گل بکنم) اونجوری ـاینجوری=اونجوری ـ اینجوری میشه=میشه؟ نمیششه=نمیشه اوففادم=افتادم اوففاد=افتاد توتو میششم نششییه= توتو میکشم نقاشییه اننش=انگشت پاره=پاره بدوسسه=بدوزه ـ بدوزم  آششال=آشغال بزنم؟=بزنم؟  شالو=شامپو بسا اینجا=بزار اینجا چای رخ=چایی ریخت عروسی=عروسی 
29 خرداد 1392

بازی 16

با با حسن واسه دخترم از کارگاه ام دی اف دوستش چند تا بلوک رنگی آورده که خیلی خوبه و کارای زیادی میشه با اونا انجام داد مثلا :   برج میسازیم البته من میسازم جوجه خراب میکنه بلوکا ر رو هم میچینه و دامینو میچینم و ماهرخ خراب میکنه و کلی لذت میبره       اینم از دامینو ما در آینده نه چنداد دور میشه از رنگها واسه رنگ شناسی و شمارش و کلی کارای قشنگ قشنگ استفاده کرد     ...
26 خرداد 1392

انتخابات و رای ریزی تو مدرسه مامان فاطمه

امروز رفتیم  واسه رای دادن.   این اولین باری بود که ماهرخ جونم میرفت تو صف رای و پای صندوق رای من هر بار واسه انتخابات میرم مدرسه دوران ابتداییم دوره قبل که رفتم اولین سال زندگی مشترکم بود همون سال پیش خودم تو فکرم آرزو کردم که میشه یه روزی با دخترم بیام اینجا و تو یکی از نیمکتای دوران ابتداییم عکس بگیرم.     دیدین اینم از آرزوی کوچولوی من که برآورده شد عاشق این اتفاقای سادم که از ذهن میگذره و تو یه روز شیرین اتفاق میافته و من متعجب از این لطف خدام که هر صبح و هر شب سپاسگزارشم اینم از دانش آموز کوچولوی من که تو نیمکت کلاس  سوم مامان فاطمه نشسته عزیزم ...
24 خرداد 1392