ماژیک پرون
عزیز مامان این روزا یه نمه خیالاتی شدی کارایی میکنی که تو واقعیت نیست حرفای غیر ممکن امروز ماژیکات برداشتی و رو برگه میکوبیدی ـ نوک ماژیک میزدی به دفتر و سریع برمیداشتی ـ میگفتی بَپَر بَپَر و یه نقاشی جدید خلق کردی دور از ظرافتای قبلتر که دایره های ریز و درشت میکشیدی ...






