ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 12 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

جمله وار 7

عزیزم وقتی با وسیله ای بازی میکنی که من لازمش دارم بعدتر ازت میپرسم فلان وسیله ر کجا گذاشتی ؟   میگی :نمی دونم میگم:دستته شیرینم به دستات نگاه می کنی میگی دسم نیس بیبین  نیس ****************** اخ اخ اخ عاشق کجاسته هاتم دنبال هرچی بگردی میگی کجاسته مامان بابا کجاسته؟ پشتیم (کوله پشتی)کجاسته؟ ******************** بابا: ماهرخ برو یه پتو بیا ماهرخ:میخوای یه چرتی بزنی ...
17 دی 1392

[عنوان ندارد]

روزها بسختی میگذرد   هوای سرد و خشک ریز شهرمان ویروسهای عجیب و غریب که در سینه و جان دخترک لانه ساختند کنگر خورده لنگر انداختند جان به جانشان کنیم از زالو بدتر چسبیدند و گوشت دخترک را میخورند خودمان هم با سرماخوردگی دست و پنجه نرم میکنیم دخترم با حال خراب مشتاق اموزش زبان دوم و ادامه بازی هاس طوری که وسط بازی چشمانش سنگین میشود عزیییییزم با این حال یه بیسکوییت برداشتی از محصولات chica قربونش !!!شنیدم که میگی cat cat دستت گذاشتی روی chi و میگی cat منظورت ca اخر chica بود عاشقتم دختر ژولیده ی بیحال و خستم ...
17 دی 1392

بازی 49

امروز همه جا A بود   رو دیوار رو یخچال رو زمین تو دفتر توی کارت همشون جم کردیم رنگ کردیم چسبوندیم و ...   APPLE ر طوری ادا میکردیم که انرژی حرف P رشته ی مو ر می فرستاد هوا و ماهرخ خوب انجام میداد و خیلی دوست داشت فک کردم شاید این طور بهتر تو ذهن بمونه مدام یه رشته مو میندازی تو صورتت و میگی APPLE اینجا یه تیکه چسب کندی و واسه A کلاه درست کردی عجب کلاهی     بعدتر گذاشت:                          &n...
5 دی 1392

بازی 48

امروز اصلا حال وحوصله نداشتم خودش رفت و وسایل چاپ اورد مشغول شدیم دیگه خیلی هم خوب لذت بردیم حال و حوصلمونم برگشت سر جاش بعد تر که حال و حوصلمون فزونی یافت رفتیم سراغ حباب بازی که مدتهاس تو برنامه های به تعویق افتادمونه یه بار مایع خورد چقدر دوست داشت و دوست داشتم این حجم حبابا ر که این طور لهشون میکردی فوتشون میکردم میدوییدی تا نترکیدن خودت لهشون کنی ...
5 دی 1392

تولد خاله ی کوچک

دیشب تولد خواهر کوچیکه بود   یه دونه خواهر وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای بچه ها ترکوندن البته خواهر نازدونه ی ما شب کریسمس دنیا اومده اما چند سال بخاطر مناسبتای مختلف تولدش جابجا میشه   تولدت مبارک خواهر زمستونی       همیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه بخندین بعد از فوت شمع همه پراکنده شدن و رفتن سراغ بازی و شکمو دختر ما هم, این طور بجون کیک افتاد ...
4 دی 1392

جمله وار6

بابا واسه خودش جوراب خرده بود و وقتی داشت جوراباش در میاورد رو به بابا:   بابا اینا ر جدید خریدی!!!!!!!!!! شیفته ی دقتتم مادر ********* امروز دختر همسایه همرا پدرش اومدن حیاط شما هم ازم خواستی لباس تنت کنم و بری پیشش البته قبلا با هم اشنا نشده بودین رفتی و دختر همسایه همچین تحویلت نگرفت ناراحت اومدی و میگی: دوسم نشد اون دوستم نیس!!!!!!!!   ********* مامان میشه اب بدی؟ مامان میخوام کمکت کنم ****************** میخوام برم باشگاه "          "     دانشگاه "  &...
2 دی 1392

بازی 47

      این کتابا ر از تهران خریدم کتابای خیلی خوبی هستن بیا قیچی کنیم بیا رنگ کنیم بیا بچسبانیم ماهرخ دوسشون داره و از کار کردن با اونا لذت میبره من که عاشقشوووووووووووووونم من اولین بار این کتاب تو سایت الای عزیز دیدم البته ترجمه نشده بود خیلی خوشم اومد و دوست داشتم ماهرخ فعالیتاش انجام بده وااااااااااای وقتی دیدمشون نفهمیدم چطور خریدم شدید توصیه میکنم ااااااا   اینجا واسه اون بچه ماکارونی کشیده واسه بستنی شکلات ریز که با ضربه های مداد شمعی به دفتر میشه کشید و کلی طرح های قشنگ ...
2 دی 1392

بازی 46

وباز هم یک بازی هنری برای دخترک یه بسته شابلون خریدیم چون توان ساختنش را نداشتیم قبل تر تصمیم داشتیم بدرستیم اما  ما کجا و این هنرها کجا؟!!!! سفره سفیدمون پهن کردیم و انگشتان دخترک اماده ی خلق اثر؛البته از نوع تقلبی اما خیلی دوست داشت ما هم خوشمان  امد و کلی بازی کردیم     ...
30 آذر 1392