ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 12 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

[عنوان ندارد]

ای پدر، ای مادر من به رفتار شما می نگرم دیده ام ناظر اعمال شماست  بهر من خوب و بد از کار شما مفهوم است عمل و کار شما الگوی رفتار من است نه چنان می شوم آخر که شما می خواهید وضع من بسته به رفتار شماست ای پدر، ای مادر من در آئینه سیمای شما آنچه اندردلتان می گذرد می خوانم بهتر آن است که با من همه صادق باشید تا نگیرد دل من رنگ ریا ای پدر ، ای مادر اشتباهی اگر از من سر زد                 کاه را کوه مکنید                           نخ مو را می نمایید طناب  من هم انسان و لغزش دارم با زبان خوش خود ذهن من آگاه کنید  تا که دیگر نکنم کار خطا را تکرار ای پدر، ای مادر بنیان همدلی گر باشد مهر من چو گل در برتان شادابم مگذارید که الفت زمیان برخیزد من پریشان...
17 تير 1393

دیالوگ10

تابستون و هوای گرم   بعد از نقاشی با یخای رنگی یدونه ی ما ارادت خاصی به یخ داره واسش یخ تو اب انداختیم که اب سردی نوش جان کنن اما بعد از چند دقیقه که یخا اب شدن تازه مشکلات ما شروع شد که:  یخا کو؟؟؟؟؟ با اخم یخا ر خوردی؟؟؟ من:نه مامان ماهرخ:پس این یخا کجان من:آب شدن ماهرخ:چرا اب شدن کجا اب شدن من: هیچی دیگه باید یه برنامه واسه یخا و انواع حالتای اب ترتیب بدیم ************************ بازی اکوادور و فرانسه بود یه چند لحظه ماهرخ میخکوب بازی شد یه هو با چشای گرد و طلب کار رو به من پوستش چرا سیاهههههههههه؟ صورتش سیاههههه؟ من: بله ماهرخ: چرا سیاه...
15 تير 1393

بازی 73

نقاشی روی پلاستیک فریزر بادکنک و ... سوراخ شدن و ترکیدن و به به..... کم کم ک دخترک را با سیستم های امروزی آشنا میکنیم بعد از سه سالگی مفید است البته سرعت اشنایی دخترمان را با سرعت اینترنت تنظیم کردیم و عجله ای نیست این اولین بازی کامپیوتری دخترمان است خدایش پدر ویندوز ویستا را بیامرزد ما که دستمان خالی تر از تهیس مدتیس  فقط پست بازی داریم وانچنان بر ما نمیچسبد اینترنتمان همچنان در چاله گودال است و ... وقتی جایی به اینترنت میرسیم همچون گنج یافته ها زود .تند. سریع سراغ گوشی رفته و عکس میگذاریم از احساساتمان، سخنوری هایش، روزانه هایمان در گوشی هیچ نداریم در ذهن هم آلزایم...
12 تير 1393

بازی 72

همیشه که نقاشی با مداد نمیشه نقاشی با گچ روی اسفالت دردونه نمیتونست با گچ روی اسفالت نقاشی بکشه قدرت نگه داشتن گچ و فشردنش روی اسفالت نداشت استین بالا زدیم و هنرنمایی کردیم ابپاش به دست دردونه دادیم که با اسپری اب نقاشی ها ر رنگ کنه کاش تو فصل بهار انجام میدادیم با گلای بهاری اما حالا هم که انجامش دادیم مورد استقبال قرار نگرفت یه مدل دیگه بازی کرد اما خوب بود گلای مختلف جم کردیم یک یه یک به ماهرخ نشون دادیم یه منظره کشیدیم و گلا ر تیکه تیکه کردیم مث پازل خواستیم با ساقه های مختلف با برگای مختلف و.... گل های متفاوت یسازیم و همه چی قاطی بشه که دوست نداشت ...
4 تير 1393

بازی 71

از وقتی اون فرش عذاب تو دلم پهن شده با خودم درگیرم و درگیر سعی میکنم جبران کنم با دخترم بیشتر وقت بگذرونم و مکالمات هر جلسه ر در قالب بازی تکرار کنم قهرمانای کتاب دو تا خرس هستن ما هم متوسل شدیم به عروسکای خرسی ماهرخ . . . بگذریم امروز مهمانی داشتیم که از روی ساعت هر ۳۰ ثانیه الارمش فریاد بازی سر میداد خدایش خیر دهد یکم مشغول شدیم با هرچی که در دسترسمون بود یه مسیر ساختیم و سی دی مکالمه دخترمون پخش کردیم خرسا تو بغل و مکالمه بدو بدو جیغ و هوووووووووووووووووووووووراااا در نوبت بعدی الارم دوستمان مقوایی بزرگ پهن کردیم و شمای بیرونی دخترک را کشیدیم از او خواستیم ک...
31 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

یه کاری کردم   همه ی احساسم بمن میگن اشتباه کردم هر روز بخصوص عصرای روزای فرد با خودم میجنگم عذاب وجدان مثل یه فرش سه در چهار تو دلم پهن شده دردونم میفرستم کلاس زبان قرار بود هرازگاهی بزارم مهد ساعتی فک کردم خوب کلاس زبان بهتره اما از نشستنش روی صندلی نگرانم از آموزش مستقیم بردیم و میبریم امید به خدا امیدوارم تاثیر منفی نداشته باشه این اولین کلاس رسمی دردونس و خیلی دوست داره بعد از جلسه اول که کتاب نداشت و خیلی ناراحت بود  کتاب گرفتم و اومدیم خونه با همه ی خستگی تو خواب رنگ میکرد همون بخش جلسه اول ...
29 خرداد 1393

جمله وار11

رفتیم بیرون،مادربزرگمان هم همراهمان بود   دردانه مان میخواست تعریف خاطرات کند برای پدرش مادربزرگمان را چنین توصیف کرد: بابا رفتیم با مادرجون ...نه...مامان بسرگ.....نه ...مادر.....نه نه یه خانم بود یکم عصا داشت (یعنی یکم پیر بود)   ...
24 خرداد 1393

گردش علمی (ضمیمه بازی ها)

  بعد از نهار به سرعت برق واسه یه عصرونه و جای شما خالی ،چایی آتیشی رفتیم بیرون(بوژان) وقتی میریم بیرون هدف فقط آموزش غیر مستقیم اما نمیدونم چی میشه که من گاهی دخالت میکنم و از ماهرخ میخوام با دقت بیشتری نگاه کنه، لمس کنه و بیشتر از حواس پنحگانه ش استفاده کنه حیفم میاد از این همه راهی که میریم از از روزای طلایی زیر ۳ سال(این چه کرمولکی ه که افتاده به جون مامانای امروز والللللللا)     اول برنامه پا گذاشتی به خنکای آب و آتیش هیجان برنامه ر به آب سپردی وقتی دیدی زیادی گرما از دست دادی و با فقدان گرما مواجه شدی اومدی سمت آتیش چوب به آتیش انداختی و شعله کشیدنش  شادت میکرد ...
18 خرداد 1393

بازی 70

 این بازی فاطمه عمو جون با شما انجام داد منم دخالت نکردم خیلی دوست داری با غیر من بازی کنی مشخصه تنوع طلبی حروف فومی اینگلیسی روی کارتها میچیدی     دو نقاشی کشید و ما ر بسی بسیاااااااااااااااااااااااااااااااار شاد نمود بعله گل و درخت اخ که درختش از بین بادکنکای بادکنک فروش پارک دررفته اومده تو دفتر نقاشی دردونه ی ما ...
18 خرداد 1393