ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

دیالوگ17

هستیم و سر میکنیم با روزگاری که ما را به شکر خدا وا داشته   شکر و هزاران شکر نثارش میکنیم   این روزها درگیریم  اینچنین باشگاه ,کارگاه و این حلقه وار میگردد   راستی!   خوبید؟ ماهرخ:مامان وقتی  یه نفر شیر باز میکنه اب نمیاد میره بعد که اب میاد خونش پر اب میشه ابا ر چیکار میکنه? بابا:خونه چاه داره میره تو چاه ماهرخ:اگه چاه نداشت چی? بابا:اقای اتشنشان میاد با یه دستگاهی ابا ر میکشه بیرون ماهرخ:بعد چی? بابا:ابا ر میریزن دور ماهرخ:چرا میریزن دور حروم میشه بریزن تو شیکم ماشینشون باهاش اتیش خاموش کنن ...
26 مرداد 1395

خردادی ما95

نیستیم نه که نباشیم ،نبودنمان به کمرنگ شدنمان مربوط است خلاصه ی یک ماهه ما البته زیادی خلاصه     رفتیم پایتخت به نیت نمایشگاه کتاب95   احساس میکنم در پارکهای محلی به کودکانمان کم لطفی میشود زمان ما پارک یاداور تاب و سرسره و الاکلنگ بود کمی بعد الاکلنگ حذف شد و حالا رسما تاب حذف شده شاید برای صده چهارصدی ها سرسره فقط عکس های یادگاری مادران باشد شاید... و ما رفتیم نمایشگاه دوازده ساعت بکوب نوردیدیم نمایشگاه را از 8 صبح تا 8 شب دخترمان عصر روز به ما ملحق شد ارایش های ماهرخی شده بساط این روزهای ما بعد از اشپزی سلفی میگیریم بعد از ارایش به عکاسی علاقه مند شدی و شاهدختمان اگر گی...
11 تير 1395

قمر در عقرب ما

این روز های ما بی نظم و قر قاطی شاید اگر درست همش بزنیم آشی شوله قلمکار میزبان نگاه شما دوستان باشیم   پیتزا پزون داشتیم با طعم دستان ماهرخ و از عشق میگوییم وقتی برگ ی در بساط نیست به کنجی خزیده و در خفا غرق در صورت خود شده چنین ظاهر میشویم و گاهی چنین ناز میفروشیم که گویی لباس عروسی عروس ملکه انگلیس را به تن داریم لباس ها و دسته گل های ماهرخ دیزاین   گل یخ توی دلم جوونه کرده از کارهای عجیب تو!!! سمفونیک بهارش را میرقصیم جاده ی سبزش را پیمایش مختاریم و ازاد تا حدی که به در و دیوار خانه هم ... و خطر را نمیفهمیم ،نمیسنجیم بع...
16 ارديبهشت 1395

روز من!شاید مادر

ماهرخ عیدیاش و هر کار دوست داره میکنه حتی پاره مال خودشه 😊 امروز با یه دو تمنی زد بیرون گفتیم رفته سر کوچه خوراکی بخره دیر کرد نگران شدیم باباش رفت دنبالش وقتی اومدن با این کادو اومد رفته سوپری گفته واسه مامانم کادو میخوام یه جفت جوراب و یه شونه سر کادو پیچ اومد گفت واسه تو خریدم ماچ بارونش کردم خیلیم سعی کردم اشکم درنیاد من هنوز تو شوک م یه سطل اب بریزین روم سرد سرد         این اولین هدیه روز مادر هست از طرف ماهدخت ما   و به خواست خودش با عیدی خودش جای خوراکی های خوشمزه هدیه واسه من!!!!!!!!!!!!!! عاشقتم         ...
11 فروردين 1395

بهار 95

و باهار می اید چمدانش سنگین سبز و نااااااااااز شاد و شادان با دستان گرم و نرم با چشمان آبی ما را به آغوش میخواند گویی درد مان را آشناس دامنش را پهن می کند به گستره ی چشمان و میچینم عطر بهار را از دامنش       باهار است دیگر با ماست     هرروزتان نوروز ...
5 فروردين 1395

دیالوگ16 +فرهنگ لغت

    دیروز به ما گفتی من که عروس شم تو ر دعوت نمیکنم وقتی عروس شم تنهایی میرم تهران خونه بی بی جان تو تنها بمونی میگم تو که عروس شی با شوهرت باید بری نه تنهایی میگی:تنها میرم چون بزرگ شدم که عروس شدم       و عصرش گفتی:مامان بگم طلاق چیه؟! گفتم بگو و تو :وقتی زن و شوهر ااا از هم جدا میشن   من:خوب چرا جدا میشن تو:خوب همو دوست نداشتن من:به نظرت باید چیکار کنن؟ تو:خوب همو دوست نداشتن که جدا شدن دیگه من:این خوبه؟! تو:نه آخه بچشون تنها میمونه ولی اونام که همو دوس ندارن       فرهنگ لغت: شیز ال ئی:شیش ضلعی     ...
1 اسفند 1394

بدون عنوان

این روزها عجیب شدی ما را هم به سرزمین عجایب میبری   نمیدانم انچه می خواهی بدانی را   اگر هم بدانم فهماندش بر تو را نمیتوانم   بعد از آسمان و ابر و خورشید   از خدا میپرسی ماهرخ:مامان خدا چجوری درست شده من :(با کلی تعجب،نمیتونم ،نمیدونم به زبون بیارم و فقط میگم خدا درست نشده همیشه بوده و هست) شاید اشتباه باشد اما هوا را مثالش کردیم که تو هم درک نکردی و باز هم پرسیدی   کتابی داشتیم که درکش برایت سنگین بود خواندیمش خودمان که برای اولین بار خواندیم مو به تنمان سیخ شد و چه زیبا از عظمت خدا میگوید نام کتاب : سوال، سوال چه کسی داده به گل این همه رنگ؟ نویسنده...
20 بهمن 1394