ماهرخماهرخ، تا این لحظه: 15 سال و 21 روز سن داره
فردینفردین، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره
زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈زمانی که خودم شروع کردم به نوشتن🌈، تا این لحظه: 3 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره
تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋تولد شمار وبلاگم🌙✨️🦋، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

✨️Mahake man✨️

خوش اومدی😇🥰

سال نو مبارک

کمتر از پنجاه دقیقه به پایان سال و اغاز سال باقی مانده این سال را که حذف کنیم یک آغاز و پایان داریم و فاصله اش به اندازه ی سالی ست که حذف شد خدایا به خاطر سالی که گذشت سپاس و برای سال جدید هم سپاس این سال های کوچک را با تو و با نام تو آغاز میکنیم ای دگرگون کننده ی حال ها سالی سرشار از آرامش ، محبت ،شادی ،برکت و در نهایت سلامتی را برایتان ارزو دارم میرویم که این کمتر از پنجاه دقیقه را در خلوت تاریک شب مروری داشته باشیم بر 365 ی که بر ما گذشت   ...
1 فروردين 1394

چهار شنبه سوری

    زردی من از تو ، سرخی تو از من غم برو شادی بیا ، نکبت برو روزی بیا   رفتیم دیدن نمایش این اولین اجرایی بود که  دخترمان به تماشایش رفته بود دوست داشت ما هم خوشحال شدیم از این استقبال رفتیم برای جشن چهارشنبه ی آخر سال باز هم برای اولین بار این اولین هم بخاطر اتشنشان بودن مرد خانه ی ماست هر سال آماده باش امسال را آزاد بودیم و از 7 شب تا 2 صبح جشن گرفتیم چه جشنی ماهرخمان پرید از اتش سرخ زردی زدود و سرخی گرفت   ســیــاوش ســیــه را بــه تــنــدی بــتـــاخـــت  *** نــشــد تــنــگ دل جــنــگ آتــش بــس...
27 اسفند 1393

نرم نرمک بهار

نارون به باد گفت: ای دم تو گرم آمدی که بر تنم کنی آن حریر نرم با تو هر نفس بهار می دمد به پیکرم آمدی، خوش آمدی بیا با تو می شود بهار باورم باد رقص کرد گِرد نارون سربسر پر از جوانه شد باغ خنده کرد و گل دمید نارون بهار را نشانه شد  پروین  اعتمادی ...
25 اسفند 1393

بازی 101

 فرزندم پایان شب سیاه همیشه سپید نیست... گاه از پس چاله ها انچه در انتظار توست؛ چاهی ست به وسعت یک عمر...   روزهای آخر اسفندمان با ما سر شوخی دارد! گاه ابری،گاه افتابی،گاهی برفی گرچه خسیسی می کند برف را فقط نشانمان میدهد چند روز قبل تر بارانیش را داشتیم ،خواستیم دخترمان زیر باران با چتر قدم بزند ارزو بدل نماند با این سیر نزولی بارندگی رسما غنیمت شماردیم ش تا براه زدیم انگاری مثل دریا بود و خشک شدنش باران قطع شد ماهرخ مان از رو نرفت و ابر را شرمنده کرد   مبادا روزگاری دلبرکانمان با خیال باران زمستان را بهار کنند،همچون حالا که...
21 اسفند 1393

همراهــــــــــــــــم

گاهی دلمان می گیرد باید دکمه ی f5 مان را بزنیم کسی نیست رفرشمان کند خودمان باید دکمه را بزنیم روزگاری دور ،دوستی داشتیم هنوز هم داریمش اما دوریم دووووووووووووووووور خوب رفرشمان میکرد دلمان برایش تنگ شده منتظر میمانیم عید را با دیدنش سبز شویم روزگار نوجوانی زیر سایه درخت مدرسه ،نیمکت سرد آهنی ،خورشید رنگ پریده ی پاییزی،برگهای زیر پا در هیاهوی نوجوانی , محرم حرفها و گفته های ما بودند خورشید را قسم میدادیم آسمان را سقف چشمان بارانی مان میکردیم مخااااااااطب خاص؛ با توام ! آسمان و خورشید و درخت ،بی نیمکت آهنی سرد و بی تو نباشند هم ،مهم نیست نیستی ات را با دل و ج...
18 اسفند 1393

بدون عنوان

من رویایی دارم که غیر ممکن نیـــــــــــــــــــــــــــــــست من رویایی دارم رویای آزادی رویای یک رقص بی وقفه از شادی   من رویایی دارم از جنس بیداری رویای تسکینِ این درد تکراری درد جهانی که از عشق تهی می شه درد درختی که می خشکه از ریشه درد زنایی که محکوم آزارن یا کودکایی که تو چرخه ی کارن   تعبیر این رویا درمون دردامه درمون این دردا تعبیرِ رویامه رویای من اینه دنیای بی کینه دنیای بی کینه رو یای من اینه من رویایی دارم رویای رنگارنگ رویای دنیایی سبز و بدون جنگ من رویایی دارم که غیر ممکن نیست دنیایی که پاکه از تابلوهای  ایست دنیایی...
17 اسفند 1393

جمله وار15

یه خانم خوشگل و خوش تیپتو تلویزیون دیدی رو به من(البته با فیگورای حق به جانب خاص خودت): مامان دیدی خانم چقدر شیک بود ،مخصوصا موهاش که اینطوری اومده بود رو پیشونیش با هم کشتی میگرفتیم من مثلا مُردم،با لگد و جیغ و تهدید به کارای خطرناکش زنده نشدم با خودش: من که میرم شام بخورم خدا بیامرزت کنه من: مامان چرا اسم تو فاطمس اسم بابا حسن من توضیح دادم که کیا اسم ما ر انتخاب کردن و ما هم اسم ماهرخ انتخاب کردیم ماهرخ:خوب من این اسم دوس ندارم اسم من ساریناس ماهرخ این روزها از ما شوهر میـــــــــــــــــــخواهد ...
15 اسفند 1393

بازی 100

فرزندم هماره با بال لحظه ها سفر کن و خویشتن را با ساز دلت کوک کن زندگی؛ درک هر ثانیه ای ست ...که تو را تا اوج ابرها پر می دهد روزشمار اسفند را داریم گاه گاهی ابری،گاهی افتابی آسمانش ما را به بازی گرفته ما هم بسازش میرقصیم منتظر روزهای سبزه و ماهی رقاص تنگ بلوریم گندمهایتان را خیساندین؟ عدسهایتان در چه حال است! خانه تان را تکانیده اید؟ما نتکاندیم!کم کم میتکانیم؟ میخواهیم خووووووووب حال و هوای عید بگیریم بعد دست بجنبانیم انشاالله *************************** گل ها را می بازیم،شاید آنها ما را میبازند؛ مشتی گلیم دیگر و نه بیشتر! امید انکه به خ...
14 اسفند 1393